یه پوتین یه پلاک

"من الحبیب الی الغریب..."

 

دولا دولا راه رفتند تا امروز بتوانیم راست راست راه برویم
فقط همین...

پ.ن:
زندگی متاهلی هم با دوتا بچه هم سخته ها...
نه؟
نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 10:11 توسط گمنام | |

 


 پ.ن:

اینم فنچول و مامانش کلی وقت آدم رو میکنن تو قوطی...

نه...

نوشته شده در پنجشنبه یکم خرداد 1393ساعت 21:54 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین



روز خوبی است هجرت برای جهاد...
صیاد که باشی در هجرت از خود مجاهدی خواهی شد که صیدت خود به دنبالت خواهد امد...
درست مثل شهادت که به دنبال بعضی ها میدود...

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 12:39 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین

وقت جدایی رسید، باد مخالف وزید
از شرر داغ تو، پشت برادر خمید
 
پشت و پناهم شكست، پشت سپاهم شكست
فاطمه در كربلاست، علقمه در خون نشست
 
از جان خود سیرم ای خدا
از داغش می‌میرم ای خدا
 
اهل حرم، ناله‌كنان
با مادرم، تو هم رفتی
حالا كه من بی‌لشكرم
 
میر و علمدار من
یوسف بازار من
ماه سپاه حسین
یار وفادار من
 
حسین حسین، یا حسین...
 
العطش كودكان، هلهله دشمنان
ولوله كاروان، بر لبم آورده جان
 
جانم را آوردی بر لبم
من فكر فردای زینبم

اگه دوست داشتی گوش کن...

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1392ساعت 23:57 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَن يُؤْذَنَ لَكُمْ...

«بیوت النبی» یعنی خانه های پیامبر(ص)...
خانه ی خانم زهرا(س) هم خانه پیامبر(ص) بود...
مومنان حتی اجازه ورود نداشتند...
این حرامیان چگونه آمدند و زدند...

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 23:8 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین

اینم زهرا بانو...
عکس هفت روزه گی اشونه...
فاطمیه ای بودن...

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 20:6 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین

گردان پشت میدون مین زمینگیر شد...
چند نفر رفتن معبر باز کنن...
14ساله بود...
چند قدم دوید سمت میدان...
یکدفعه ایستاد!!
همه فکر کردند ترسیده!!!
یکی گفت: خب ! طفلک همش 14 سالشه!!!
پوتین هاشو داد به بچه ها و گفت:"تازه از گردان گرفتم ، حیفه! بیت الماله!"
و پا برهنه رفت...
.
.
.
.
 
آی متصدیان بیت المال حواستون باشه...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 10:20 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین

اگر به کربلا می روی، دلت را ببر!

و اگر باز می گردی، نیاور...

پ.ن:
دیر شد...
خیلی حرفا داشتم اونجا بگی...
بین الحرمین...
حتی انگشتر...
اونجا یاد انگشت و انگشتر زیاد می افتی...
اونجا یاد...
اونجا یاد...
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1391ساعت 16:49 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین



راه شهدا شنیدنی نیست...
رفتنی است...
گر مرد رهی بسم الله...


پ.ن:
از مادر شهید مفقودالاثر «احمد صداقتی» می‌خواهیم از لحظات دلتنگی‌اش بگوید، او می‌گوید:
اگر بچه خودتان یک ساعت دیر بیاید چه حالی به‌ شما دست می‌دهد؟
من 30 سال است همان احوال را دارم.
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 9:42 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین

ماجرای قفل سازی که امام زمان(عج) به ملاقات او رفت

دنبال امام زمانش می گشت، گفتند: امام زمان را در مغازه ی این قفل ساز می توانی پیدا کنی . هر کجا بود خودش را به مغازه ی قفل ساز رساند. دید سیدی نورانی روی صندلی مغازه ی قفل ساز نشسته است و قفل ساز در کنار این سید مشغول تعمیر قفل  است...
پیر زنی وارد مغازه شد؛ آقا این قفل را 3 شاهی می خرید؟
قفل ساز گفت: خواهرم! قفل شما، هشت شاهی ارزش دارد و اگر کلید هم می داشت 10 شاهی ارزش داشت...
پیرزن گفت: حاضرم همان 3 شاهی بفروشم، از اول بازار تا اینجا هیچ کدام از مغازه ها حتی حاضر نشدند به قیمت 3 شاهی این قفل را از من بخرند...
خواهرم تو مسلمانی و من هم مسلمان. چرا مال مسلمان را ارزان بخرم من نمی‌خواهم تو ضرر کنی...
این قفل هشت شاهی ارزش دارد و من اگر بخواهم در معامله سودی ببرم آن را به قیمت هفت شاهی می‌خرم چون در این معامله بیشتر از یک شاهی سود بردن بی‌انصافی است...

سید نگاهش را برگرداند و گفت: نیازی نیست شما به دنبال ما بگردید، مثل این قفل ساز باشید تا خود به زیارت شما بیاییم...


پ.ن:
کاری درپیش گرفته ام...
دعا کنید بتونم مثل این قفل ساز باشم...

نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1391ساعت 14:36 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

حتی عباس علیه السلام هم که باشی، در اوج مشکل گشاییت میشود برای تو کاری کرد و به تو کمک رساند...
آنچنان که امام صادق علیه السلام در زیارت عموی گرامیشان عباس علیه السلام به ما یاد دادند این فراز را:
وَ نُصْرَتِی لَکُمْ مُعَدَّةٌبرادر عباس علیه السلام هم یاری میخواست...
"هل من ناصر ینصرنی" امام را که یادمان هست...
و تنها اوست که در زیارتش لبیک میگوییم:"
يا اَبا عَبْدِاللهِ الحسين(عليه السلام)
لَبَّيْكَ داعِي الله!
اِنْ كانَ لَمْ يُجِبْكَ بَدَني عِنْدَ اسْتِغاثَتِكَ
وَلِساني عِنْدَ اسْتِنْصَارِكَ،
لبيك اي دعوت كنندة الهي!
اگر به هنگامة فريادخواهي‌ات بدنم تو را اجابت نكرد...
و به هنگام ياري خواهي ات، زبانم به تو پاسخ نداد...
و در زیارتش اینگونه لبیک دادیم...
فَقَدْ اَجابَكَ قَلْبي وَسَمْعي وَبَصَريپس قلب و گوش و چشم من تو را اجابت كرد...
او تشنه لبیک بود...
                          به ما بیاموز راه لبیک را...
هنوز در زیارت سیدالشهدا به دنبال یار می گردند...
وَ أَنَا لَکُمْ تَابِعٌ وَ نُصْرَتِی لَکُمْ مُعَدَّةٌ حَتَّى یَحْکُمَ اللَّهُ وَ هُوَ خَیْرُ الْحَاکِمِینَ‏و من پیرو شما و براى یارى شما مهیا هستم تا هنگامى که فرمان و حکم خدا فرا رسد که او بهترین حکم کنندگان است...
برادر عباس هم یاری میخواست...
وَ قَلْبِي لَكُمْ مُسَلِّمٌ وَ رَأْيِي لَكُمْ تَبَعٌ وَ نُصْرَتِي لَكُمْ مُعَدَّةٌ حَتَّى يُحْيِيَ اللَّهُ تَعَالَى دِينَهُ بِكُمْدلم‏ تسليم شماست، رأيم تابع شماست، و يارى‏ام براى شما مهيّاست، تا زمانى كه خدا دينش را به وسيله شما زنده كند...


پ.ن:
به بهانه هیات دیشب...
حسین علیه السلام دنبال لبیک ماست...
این جلسات همش به ما تلنگر میزنه که خیلی ها صدای هل من ناصر امام رو شنیدند ولی مال و جان و زن و فرزند براشون شد زنجیر...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 14:16 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین

گفتند چه شد یاد شهیدان گفتند...
یک کوچه بنامشان نکردیم مگر...


پ.ن:
دنيا هيچگاه نمي ارزه...
نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 11:48 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین

من قُتل مظلومًا فقد جعلنا لوليِّه سلطانًا
آیه 33 سوره اسراء
دلم تنگ حس ِ صداي ِ الله اکبر ِ شهدا
پس مادر! صدا کن مرا که صدای تو خوب است؛ صدای تو سبزینه خوبی‌هاست...


پ.ن:
توی حیاط راه رفتن مادر رو میدیدم...
پاهاش درد داره...
خیلی وقته که گم شدم...
حواسم بهش نیست...
تازه دیدم که پوست دستش داره چین و چروک می افته...
روبرو ایوون طلا که نشستیم دستش رو گرفتم تو دستام...
گذاشتم رو صورتم...
مثل بچه گی هام که صورتم یخ میکرد و پناه میبردم به دستای گرمش...
اینبار اشک هام دستش رو خیس کرد...
گفت گریه کن...
سبک میشی...
سبکم...
شب اول ماه رمضون خواب دیدم...
رفته بودیم جنوب...
رو خاکها کلی پلاک پیدا کرده بودم...
بعدشم کلی شهید از همون منطقه که همه کنار هم خوابیده بودند...
میگفتم اجازه بدید مادر بیاد چادرش رو پهن کنه...
این بدنها اربا اربا شدن...
دست نزنید...
نمیدونم حکمتش رو...
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 0:0 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین

عمری است دخیل پنجره ام...
فولادی اش برایم قرب بیشتری دارد...
ولی چهار قبر صحن و سرایش خاکیست...
و یک مادر...
جلوی ایوان طلا هم که باشم دلم هوای بقیع میکند...
نمیدانم چرا...
ولی دل است دیگر...
هوایی که میشود. نمیشود کاریش کرد...
دلم هوایت را کرده...
چاره اش نمیکنی؟

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت 0:28 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

شرط عشق جنون است...
ما که ماندیم مجنون نبودیم...

بعونک یالطیف


پ.ن:
مختار چنان با حسرت میگفت که تمام بدنم به رعشه افتاد...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 13:48 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین

بچه که بودیم تو حیاط خونه و هرجا که میشد دنبال بازی و بالا بلندی میکردیم...
بزرگتر که شدیم فهمیدیم بالا بلندی دنیا نمی ارزه به دنبال بازی اش...
ولی...

بعونک یالطیف


پ.ن:

فقط همین

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 12:46 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

بیشتر از اینها باید خسته بشم...
چون هنوز علت خستگیم رو نفهمیدم...
این قصه سر دراز داره...
خیلی هم جالب نیست...
مایه تاسف هستش...
آره راست میگن که دنیا و لذت هاش اینقدرام ارزش سر خم کردن نداره...
پس بگو چیکار کنم...
چجوری باید برگشت به اون مسیر...

اینجا بشنوید...

بعونک یالطیف

نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 13:41 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

فقط خودش از حال زار من در این پُست خبر دارد...
عِلْمُهُ بِحاليْ حَسْبيْ عَنْ مَقالي...

بعونک یالطیف


پ.ن:
دردمندم...
اما شاكي نيستم...
گرفتارم...
اما ناشكر نيستم...
خدايا من فقط خسته ام...
خيلي خسته...

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 11:5 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

ده سالِ تمام، صبح که می رفت؛ مادرش پیشانی اش را می بوسید...
عصر حیاط را آب و جارو می کرد. می نشست لب ایوان تا برگردد...
بیش از بیست سال است که مادرش پیشانی اش را نبوسیده...
ولی هنوز عصرها حیاط را آب و جارو می کند...
می نشیند لب ایوان و نگاه می کند به در...

بعونک یالطیف


پ.ن:
باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض...


نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 11:32 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

سه ساله بود که پدرش آسمانی شد...
دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!!
ولی...
هیچوقت نفهمیدند...
کلاس اول، وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا؛
یک هفته در تب ســـــــوخت...

بعونک یالطیف


پ.ن:
ببخشید استاد...
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 14:16 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین

مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا
سوره احزاب ؛ آبه ۲۳
از مومنان مرداني هستند که به پيماني که با خدا بسته بودند وفا کردند
بعضي بر سر پيمان خويش جان باختند و بعضي چشم به راهند و هيچ پيمان خود دگرگون نکرده‏اند.
                                                                                                                          بعونک یالطیف


پ.ن:
دوباره تکرار...
مادر هم مصداق مِنَ الْمُؤْمِنِينَ است...
رِجَالٌ نیست...
ولی صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ در موردش صدق میکند...
و همچنین مَّن يَنتَظِرُ ...
و هنوز هم منتظر است و پیمانش استوار و...
او هم مردی است در این نامرد بازار روزگار...
دستت را میبوسم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:25 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

هر کس با حسین علیه السلام بنشیند باید هم سرش را بالا بگیرد...
هر کس با حسینیان همراه شده، آزاد شده است...
مثل حّر...
"ارفع رأسک"...
امام علیه السلام را که هنوز به خاطر داری؟!...

بعونک یالطیف


پ.ن:
اگه عمر دوباره پیدا کنی چه خواهی کرد؟
فقط همین...
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 18:44 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

آقا مهدی...
دلم برات تنگ شده آقا مهدی...
مخصوصا برای این تکه کلامت که خیلی با دل بچه بسیجی ها بازی میکرد...
"الله بنده سی"...

بعونک یالطیف


پ.ن:
روایت آقا مهدی هم روایت گمنامیه...
شهره دجله شدن...
شهرت گمنام هاست...
کجا موندی بنده ی مومن خدا...
دعامون کن...
فقط همین...
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:8 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن...
حس عجیبی داشت،  انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست!
اضطراب داشت که چجوری با مادر خداحافظی کنه...
با خودش می گفت: «یعنی الان چی می خواد بگه، من که طاقت ندارم بشنوم...»
فکر می کرد الان قراره بشنوه که پسرم زود برگرد! من رو تنها نذار و زود به زود بهم زنگ بزن و...
بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو،   دست مادر رو بوسید و از زیر قرآن ردش کرد...
منتظر شنیدن شد که یه دفعه مادر گفت:
«خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا(س) برسون»

https://lh4.googleusercontent.com/-Acd51spGuCk/TsUd_-z7DbI/AAAAAAAAAwM/rrXKIGAj3n8/h301/41.jpg

                                                                                                                       بعونک یالطیف


پ.ن:
برام هیچ حسی شبیه تو نیست...
حس مادر به فرزندش...
حس بود و نبوده...
بودنت به بودنش بنده و...
نبودنش...
رابطه علت و معلوله...
هستی ولی نیستی...
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:14 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

حجاب...
شهید...
وصیت...
سرخی خون من...
سیاهی چادر تو...
حمید رضا نظام...

بعونک یالطیف


پ.ن:
داشتم تو گلزار شهدا قدم میزدم...
یهو چشمم به مزارش افتاد...
حمید رضا رو میگم...
جمله اش تو گوشم بود...
مجوز ورود تو به بهشت...
فقط همین...

خواهرم! حجاب مجوز ورود تو به بهشت است آیا واقعا بهشت را نمی خواهی؟
شهید حمید رضا نظام

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 13:20 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

زچشمت رفت کم کم سو بمیرم...

بعونک یالطیف



پ.ن:
امروز برای مراسم عزاداری فاطمیه رفتم دانشگاه...
نمیدونم چرا دوباره دلم هوای محرم کرد...
روضه خونی بلد نیستم...
فقط...
دیگه چشم خانم زینب (س) هم سویی نداره...
مادر از ضربه سیلی توی کوچه...
دختر از بس که چشمش به نیزه بود...
چقدر شبیه اند...
مادر و دختر...
دعامون کنید...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 0:43 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین

بعضي كلمات خودشان روضه اند!
نيازي نيست به روضه خواندن...

روضه ام روضه های یک کوچه است...
کوچه ای سرد...
کوچه ای تاریک...
کوچه ای سنگی و غبار آلود...
بارها گفته ام خدا نکند...
راه یاسی به لاله چین نخورد...
بین این کوچه ها خدا نکند...
که در اینجا زنی زمین نخورد...
یا سرش میخورد به دیوارش...
یا که از زخم سنگ میشکند...
دستها هم اگر شود حایل...
بین این راه تنگ میشکند...
ولی ای وای بر سرم آمد...
کوچه خالی ز رفت و آمد شد...
چادر مادرم به دستم بود...
که در آن کوچه راه ما سد شد...

بعونک یالطیف


پ.ن:
عشق باید الهی باشه و بس...!!!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 14:4 توسط گمنام | |

بسم الله النور

ماهی وقتی پخت آرام می گيرد...
همه خامی او مال وقتی است كه نپخته باشد...

بعونک یالطیف

نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 16:44 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین

گل روی تو را هر گه کنم یاد
چو بلبل بر کشم از سینه فریاد

ز من مجنون تری نادیده لیلی
ز تو شیرین تری نادیده فرهاد

بیا کز حد گذشت ایام دوری
ز مهجوری کنم تا کی صبوری

بشنوید

بعونک یالطیف


پ.ن:سالگرد شهادته...
شهادت کربلای پنجی ها...
دعامون کنید...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 15:7 توسط گمنام | |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین

مگه مادر چه گناهی کرده که اینقدر باید زجر بکشه...
مگه یه زن چقدر تحمل داره ؟من به جای اون خسته شدم...
یه روزگاری به تعداد تمام دقایقی که نبودم اشک میریخت...
امروز هم به عدد تمام نفسهایی که باهاش خون بالا میارم قطره قطره آب میشه...

بعونک یالطیف


کربلا...
بقیع...
سلام من به بقیع و به غربت باقر (ع)
سلام من به بقیع و به تربت باقر (ع)
سلام من به غریب...
سلام از حبیبه مومن خدا...
جواب سلام واجبه...
من الغریب الی الحبیب حسین(ع) برای من من الحبیب الی الغریب شده...
اونی که باید بگیره میگیره...
مهم خودتی و خودم...
حاجی سیدت داره دق میکنه...

چیزیم نیست خرد و خمیرم فقط همین...
کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین...

نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 16:26 توسط گمنام | |