یه پوتین یه پلاک
"من الحبیب الی الغریب..."
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا
پ.ن: بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین هر کس با حسین علیه السلام بنشیند باید هم سرش را بالا بگیرد... بعونک یالطیف
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین آقا مهدی... بعونک یالطیف
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن... بعونک یالطیف
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین حجاب... بعونک یالطیف
پ.ن: خواهرم! حجاب مجوز ورود تو به بهشت است آیا واقعا بهشت را نمی خواهی؟ بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین زچشمت رفت کم کم سو بمیرم... بعونک یالطیف
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین بعضي كلمات خودشان روضه اند! روضه ام روضه های یک کوچه است... بعونک یالطیف
بسم الله النور ماهی وقتی پخت آرام می گيرد... بعونک یالطیف بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین گل روی تو را هر گه کنم یاد ز من مجنون تری نادیده لیلی بیا کز حد گذشت ایام دوری بعونک یالطیف
پ.ن:سالگرد شهادته... بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین مگه مادر چه گناهی کرده که اینقدر باید زجر بکشه... بعونک یالطیف
کربلا... چیزیم نیست خرد و خمیرم فقط همین... بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین
بار الها اجلم را تو به تاخیر انداز... مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما بعونک یالطیف
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین
بار الها اجلم را تو به تاخیر انداز... مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین تا عاشورا خیلی مونده ولی من... امام(ع) آمدند دم خيمه اش. دنبالش فرستاده بودند و نيامده بود. ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست ظهر بود. يكي بود و هيچ كس نبود بعونک یا لطیف
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین بچه ها دیکته دارید ، قبولی سخت است ... بعونک یا لطیف
پ.ن: بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین گفتم کمی از بهار خون حرف بزن بعونک یالطیف
پ ن: دریا لباس خاکی پدرم بود... بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین ندیدم آینهای چون لباسخاکیها "زمین چقدر حقیر است، آی خاکیها!" بعونک یا لطیف
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین السلام علیکَ یا حسین غلام کبیری ، السلام علیکَ یا امیرحسام ذوالعلی ، السلام علیکَ یا مسعود خسروی و السلام علیکَ ایها الشهدا و السلام علیکم ایها الصدیقون ، السلام علیکم ایها الشهدا الصابرون اشهد انکم جاهدتم فی سبیل الله و صبرتم علی الاذی فی جنب الله و نصحتم الله ولرسوله حتی اتیکم الیقین اشهدانکم احیاء عندربکم یرزقون فجزاکم الله عن الاسلام و اهله افضل جزاء المحسنین و جمع بیننا و بینکم فی محل النعیم. میگن صدا و سیما که دست شماست. آخر این چه صدا و سیمایی است که از ندا آقا سلطان و روحالامینی و کامرانی میگوید، اما از حسین غلام کبیری و ذوالعلی هیچ نمیگوید. مگر رضا و ایمان و محمدنقی و امثال اینها آدم نبودند که چیزی از آنها گفته نمیشود؟ دردمان را به چه کسی بگوئیم… بعد از حوادث تلخ و تخلفات عده ای که منجر به جنایت در بازداشتگاه کهریزک بعد از حوادث انتخاباتی سال گذشته شد، با تائید مراجع ذیصلاح قانونی برای ۳ جانباخته این رویداد یعنی محسن روح الامینی ، محمد کامرانی و امیر جوادی فر پرونده شهادت با کد ۸۸ صادر شده است. البته قبلش اینا رو ببینید... بنیاد شهید یجورایی تکذیب کرده که این سه جانباخته که ما شهید حساب کردیم اشتباه شده ولی منابع موثق اعلام کردند هنوزم داره کاراشون تو بنیاد شهید پیگیری میشه... ۱- دلیل اینکار زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهداست دیگه، اینقدر گیر الکی ندید شهید ندیده ها بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین يا صاحب الزمان! جز تسليت حرفي براي گفتن و تسکين قلب نازنينتان نداريم شما خود بهتر مي دانيد که ناراحتي دوستانتان فقط زماني به پايان مي رسد که قرآن ناطق و امامشان براي انتقام از چنين رذيلان پستي بيايد و عدالتي جهاني را برپا کند. آقا جان بخشش... اللهم عجل لوليک الفرج بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین سرباز روح الله بودن مهم نیست... عصر غربت لاله هاست...
پ ن: ماه رمضان اومد و ما هنوزم پشت دریم... بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین چادر ترنم عطر یاس در فضای غبار آلود دنیاست...
بسم الرب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین نميدونم چرا وقتي کوچيک هستيم آرزوهامون اينقدر بزرگ و قشنگند و وقتي بزرگ ميشيم آرزوهامون کوچيک و پست ميشن و از يادمون ميره که چقدر آرزوهاي کوچيکيمون پاک بودن ... سلام ای غروب غریبانه دل بعونک یالطیف
پ.ن:همه کارهای خدا رو حکمت و مصلحته ولی ما برداشت هامون سطحی است... بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین ما هنوز شهادتي بي درد ميطلبيم، غافل از اينکه شهادت را جز به اهل درد نميدهند... بعونک یا لطیف
پ ن: بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین جاده مانده است و من و این سر باقیمانده
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین خدمت میثم کوچولو سلام عرض میکنم واز خدا می خواهم تو یادگارم را در زیر سایه خود حفظ نماید و خود او نگهدار تو باشد... بعونک یالطیف
پ ن:بغضی گلویم را فرا گرفته است... بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین بابا جان سلام اميدوارم حال شما خوب باشد و از كارهاي بد من ناراحت نباشيد. هرچند میدانم که پسر بدی هستم. ديروز خانم معلممان گفت: سید گريه نكن، بابايت بر ميگردد. ولي آخر من كه براي شما گريه نميكردم، از دست مامان ناراحت بودم که نمیگذارد من با زینب اینا و باباش به پارک بروم. بابا بزرگ قول داده که برایم دوچرخه بخرد تا وقتی تو می آیی با تو به پارک بروم. بابا جان سلام امروز سر کلاس با رضا اسدی دعوایمان شد. چون مادرش ناظم است میخواهد به همه بچه ها زور بگوید ولی من باهاش دعوا کردم و کتک خوردم ولی به روی خودم نیاوردم حتی گریه هم نکردم آخه مرد که گریه نمیکنه. خانم احمدی هم مرا برد جلوی دفتر و تا ساعت 12 دو دست و یه پا وایسادم از نمره انضباطم هم 2 نمره کم کرد. بابا جان سلام بابا جان سلام مگر جنگ تمام نشده که نمیخواهی بیایی. بابای رضا رمضانی که اسیر بود آزاد شد. باباي همه بچهها که تو جنگ بودند آمدهاند فقط شما نيامدهايد. پس كي ميآييد؟ امروز به خانم گفتم که من املایم را ننوشته ام چون مادرم دیروز حالش بد بود. دیروز که داشتم کارتون پلنگ صورتی را میدیدم مامان تو اون اتاق با عکس تو حرف میزد ولی من به روی خودم نیاوردم. خیلی بد جنسی که جواب نامه های من را نمیدهی. با من قهری که به خواب من نمی آیی. مامان گفت که به خوابش آمده ای. بابا جان سلام خانم معلممان هم ديروز با من گريه ميكرد. او هميشه ميگويد نگران نباش بابايت ميآيد. خانم معلم امروز بعد از ظهر به خانه ما آمد. خدا کنه که به مامان نگه که من برای شما گریه کردم. بابا جان سلام امروز که مامان برایم املا میگفت همه را غلط غلوط میخواند و گریه میکرد. چشمهایش دارد کور میشود. این درس شهید هم ... بابا جان سلام خیلی بدی. دیگه برات نامه نمینویسم. چراديشب كه آمده بودي توي خواب مامان توي خواب من نيامدي؟ مگر من پسرت نبودم؟ مامان ميگفت: گفتهاي هر وقت «او» بيايد، تو هم ميآيي... بعونک یا لطیف
پ.ن: دعامون کنید. سید هم تخلص بود... «مَن طَلَبَنی وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتُهُ وَ مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَعَلی دِیَتُه وَ مَن عَلی دِیَتُه وَ اَنَا دِیَتُه» بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین خبر آمد خبری در راه است... یا فاطمــــــة الزهراء(س) ای فرزندان فاطمـــــه(س) اندک اندک جمع مستان میرسند یادش بخیر چند سال پیش... اینم بخونید... علی علی مومنین بعونک یا لطیف پ.ن: بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین مجنون را با عقل میانه ای نیست... سید شهیدان اهل قلم آقا سید مرتضی آوینی بعونک یا لطیف بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین یاد کربلای 5 و پهلوی شکسته فرمانده گروهان می افتم... بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین بالت شكسته است اگر... لااقل تو بگو مومن خدا... بعونک یالطیف
* ۱- عیدتون مبارک ببخشید اگه دیر شد. خواص علتشو میدونن... بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین «احمدرضا احدي» در آبان ماه سال 1345 خورشيدي در شهرستان اهواز در خانوادهاي مذهبي زاده شد. وي با شروع جنگ تحميلي همراه خانواده به زادگاه پدر و مادر خويش(ملاير) بازگشت. سال 64 با رتبه اول در رشته پزشكي وارد دانشگاه شهید بهشتی شد. وي همزمان در اين دوران در جبهههاي جنگ حضور داشت. در مدت 4 سال حضور در جبهه بارها مجروح شد و سرانجام در عمليات كربلاي5 ،در اسفند ماه سال 65 به شهادت رسيد.
پ ن: به بهانه اردوی راهیان نور بچه های دانشگاه التماس دعا داریم...
سوره احزاب ؛ آبه ۲۳
از مومنان مرداني هستند که به پيماني که با خدا بسته بودند وفا کردند
بعضي بر سر پيمان خويش جان باختند و بعضي چشم به راهند و هيچ پيمان خود دگرگون نکردهاند.
بعونک یالطیف
دوباره تکرار...
مادر هم مصداق مِنَ الْمُؤْمِنِينَ است...
رِجَالٌ نیست...
ولی صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ در موردش صدق میکند...
و همچنین مَّن يَنتَظِرُ ...
و هنوز هم منتظر است و پیمانش استوار و...
او هم مردی است در این نامرد بازار روزگار...
دستت را میبوسم...
هر کس با حسینیان همراه شده، آزاد شده است...
مثل حّر...
"ارفع رأسک"...
امام علیه السلام را که هنوز به خاطر داری؟!...
پ.ن:
اگه عمر دوباره پیدا کنی چه خواهی کرد؟
فقط همین...
دلم برات تنگ شده آقا مهدی...
مخصوصا برای این تکه کلامت که خیلی با دل بچه بسیجی ها بازی میکرد...
"الله بنده سی"... 
پ.ن:
روایت آقا مهدی هم روایت گمنامیه...
شهره دجله شدن...
شهرت گمنام هاست...
کجا موندی بنده ی مومن خدا...
دعامون کن...
فقط همین...
حس عجیبی داشت، انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست!
اضطراب داشت که چجوری با مادر خداحافظی کنه...
با خودش می گفت: «یعنی الان چی می خواد بگه، من که طاقت ندارم بشنوم...»
فکر می کرد الان قراره بشنوه که پسرم زود برگرد! من رو تنها نذار و زود به زود بهم زنگ بزن و...
بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو، دست مادر رو بوسید و از زیر قرآن ردش کرد...
منتظر شنیدن شد که یه دفعه مادر گفت:
«خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا(س) برسون»
پ.ن:
برام هیچ حسی شبیه تو نیست...
حس مادر به فرزندش...
حس بود و نبوده...
بودنت به بودنش بنده و...
نبودنش...
رابطه علت و معلوله...
هستی ولی نیستی...
شهید...
وصیت...
سرخی خون من...
سیاهی چادر تو...
حمید رضا نظام...
داشتم تو گلزار شهدا قدم میزدم...
یهو چشمم به مزارش افتاد...
حمید رضا رو میگم...
جمله اش تو گوشم بود...
مجوز ورود تو به بهشت...
فقط همین...
شهید حمید رضا نظام
پ.ن:
امروز برای مراسم عزاداری فاطمیه رفتم دانشگاه...
نمیدونم چرا دوباره دلم هوای محرم کرد...
روضه خونی بلد نیستم...
فقط...
دیگه چشم خانم زینب (س) هم سویی نداره...
مادر از ضربه سیلی توی کوچه...
دختر از بس که چشمش به نیزه بود...
چقدر شبیه اند...
مادر و دختر...
دعامون کنید...
نيازي نيست به روضه خواندن...
کوچه ای سرد...
کوچه ای تاریک...
کوچه ای سنگی و غبار آلود...
بارها گفته ام خدا نکند...
راه یاسی به لاله چین نخورد...
بین این کوچه ها خدا نکند...
که در اینجا زنی زمین نخورد...
یا سرش میخورد به دیوارش...
یا که از زخم سنگ میشکند...
دستها هم اگر شود حایل...
بین این راه تنگ میشکند...
ولی ای وای بر سرم آمد...
کوچه خالی ز رفت و آمد شد...
چادر مادرم به دستم بود...
که در آن کوچه راه ما سد شد...
پ.ن:
عشق باید الهی باشه و بس...!!!
همه خامی او مال وقتی است كه نپخته باشد...
چو بلبل بر کشم از سینه فریاد
ز تو شیرین تری نادیده فرهاد
ز مهجوری کنم تا کی صبوری
شهادت کربلای پنجی ها...
دعامون کنید...
مگه یه زن چقدر تحمل داره ؟من به جای اون خسته شدم...
یه روزگاری به تعداد تمام دقایقی که نبودم اشک میریخت...
امروز هم به عدد تمام نفسهایی که باهاش خون بالا میارم قطره قطره آب میشه...
بقیع...
سلام من به بقیع و به غربت باقر (ع)
سلام من به بقیع و به تربت باقر (ع)
سلام من به غریب...
سلام از حبیبه مومن خدا...
جواب سلام واجبه...
من الغریب الی الحبیب حسین(ع) برای من من الحبیب الی الغریب شده...
اونی که باید بگیره میگیره...
مهم خودتی و خودم...
حاجی سیدت داره دق میکنه...
کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین...
چند روزیست دلم تنگ محرم شده است...
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
مولا نوشته بود: بیا، دیر می شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود
پ.ن:
ای خدای حسین!
آستان حسین تو بر پا برهنگان و گمنامان و از قلم افتادگان و مهر باطل خوردگان گشاده تر است.
مارا از این آستان کرامت محروم مکن.
ای خدای اشک!
اشك عزاي حسين آب حيات تشيع است.
ميان شيعه و گريه فاصله مينداز
چند روزیست دلم تنگ محرم شده است...
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
مولا نوشته بود: بیا، دیر می شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود
پ.ن:
ای خدای حسین!
آستان حسین تو بر پا برهنگان و گمنامان و از قلم افتادگان و مهر باطل خوردگان گشاده تر است.
مارا از این آستان کرامت محروم مکن.
ای خدای اشک!
اشك عزاي حسين آب حيات تشيع است.
ميان شيعه و گريه فاصله مينداز
هرکار میکنم دلم رضا نیست...
دارم شامل این نوشته ها میشم...
به فرستاده گفته بود: "به آقا بگو عذر دارم نمي آيم".
امام(ع) دلشان رضا نشد و خودشان آمدند صدايش كنند.
گفت: "آماده مرگ نيستم آقا!، اسب قيمتي ام مال شما".
امام نگاهي كردند كه از شرم لال شد. "اسب ات را نمي خواهيم".
چشم از او گرفتند، چشمان عزیز زهرا(س) به خاك خيره شد:
"از اينجا دور شو كه فرياد غربت ما را نشنوي كه اگر بشنوي و نيايي ..."
سوار اسب قيمتي اش به تاخت و رفت و دور شد.
خصم آنم که میان من و تیغت سپرست
هيچ كس نبود...
مسلم غریبه...
مسلم تنهاست...
هانی بن عروه...
مسلم بن عوسجه...
حبیب بن مظاهر...
حسین بن علی(ع) داره میاد کوفه...
هر کسی درس نخواند به خدا بد بخت است
حرف ها مثل هم اند از همه جا می آیند
گاه چسبیده به هم گاه جدا می آیند
جمله ها اکثرشان سخت و دو پهلو هستند
جمله ها مثل دوتا دوست به هم وا بستند
بچه ها روز مهمی است ! بخوانید که من ...
سر قولی که ندادید بمانید که من ـ
دوست دارم جلوی چشم کسی بد نشوید
از خیابان ِ خدا با عجله رد نشوید !
روز ها از پَس ِ هم رد شد و موعود رسید
روز مقبولی و تجدیدی و مردود رسید
دست ِ من بید شد از ترس ِ ... معلم : سر خط
بچه ها حرف نباشد ، بنویسید فقط !
ننویسید خدا بعد بخوانید هوس
ننویسید قناری و بخوانید قفس
بنویسید که طوفان و تلاطم شده است
هی بچرخید! خدا پشت ِ خدا گم شده است !
بنویسید زمین سخت غریب است ، غریب
وقت ِ افتادن از این تخت ، قریب است ، قریب !
بچه ها گوش کنید این دو سه خط سنگین است
بنویسید شعف دخترکی غمگین است
روزگاری است تزلزل به تنش زل زده است
چشم های هوس از دور به او پل زده است
بنویسید شعف دخترکی کم پیداست
این همه گم شده اما همه جا غم پیداست!
گرچه بابا غم نان می خورد و ما نان را
آخرین خط بنویسید بزرگ است خدا
بچه ها خسته نباشید ورق ها بالا !
بوی پیراهن یوسف...

از غیرت شهر واژگون حرف بزن
وقتی پدرم شهید شد مجنون بود
آقای معلم از جنون حرف بزن

همان قبیله که بودند غرقِ پاکیها
به عشق زنده شدن، «عند ربِّهم» بودن
شده ست حاصل آنها ز سینه چاکیها
دلیل غربتشان، اهلِ خاک بودنِ ماست
نه بی مزار شدنها، نه بی پلاکیها
به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند:
"زمین چقدر حقیر است، آی خاکیها!"
درد این است که حتی برای شناساییشان هم باید خودمان وارد عمل شویم و با وبلاگ زدن شهدایمان را پیدا کنیم و معرفی کنیم و گرنه نه بنیاد شهید و نه سپاه و نه هیچکجای دیگر درد این شهدا را ندارد. شهید از این مظلومتر هم میشود؟
جاداره که به عرضتون برسونم که بنیاد شهید همتونو دور زد اساسی...
آقای رئیس قسم حضرت عباس(ع) یا دم خروس...
یعنی خانواده معظم شهدا، اعتراض هایی که کردید کشک...
خوب البته اگه اینا شهید نباشن بیان من و تو رو شهید حساب کنن...
یه چیزی میگم ببینید خوبه؟
۲- اردوی راهیان نور کهریزک در دستور کار سازمان بسیج قرار گرفت
۳- وقتی خاتمی ابراهام لینکن رو شهید حساب میکنه، بی انصافا اینا رو نمیشه اصحاب آخر الزمانی امام عشق نامید
۴- با این وضع که پیش میره باید منتظر باشیم بعد از اعدام این زن زناکار و قاتل (سکینه محمدی آشتیانی) از اون به عنوان شهید راه حجاب نام برد!؟
۵- احتمالاً چند روز دیگه خانواده صدام و عبدالمالک و رجوی و ... هم به بنیاد شهید مراجعه می کنند و درخواست نامگذاری خیابون به نام شهداشون !!!!!!! می کنند . البته تا اونجایی که یادمه روی تابلوی میدان صدم یک الف اضافه شده بود که شده بود صدام احتمالاً اون هم با هماهنگی بنیاد شهید بوده .!!!!!!!
ببخش از اینکه بخاطر بی غیرتیه من و امثال من، دشمنان تو و دشمنان دین خدا گستاخانه به مقدسترین مقدساتمون اهانت میکنن و از دست من جز آه و ناله چیزی بر نمیآد.
ببخش آقا جان منو...
مهم سرباز موندنه...
خیلی ها دوران خدمتشون تموم شد...
با هر دوز و کلکی خدمتو تموم کردند...
ولی اونایی که موندند...
مصداق شدند به این بیت...
ما و مجنون درس عشق از یک ادیب آموختیم...
او به ظاهر گشت عاشق ما به معنی سوختیم...
اینجا دیگر کسی از شهید نمی گوید...
از آنان که تلاطمی هستند در این دنیای سرد و ساکت ...
راستی راستی یاس بوی مهربانی میدهد ها ...
مهمانوازترین مهمانوازان...
چادر پیش از آنکه یک حجاب اسلامی باشد یک حجاب ملی است...
چادر بهترین نوع حجاب و نشانه ملی ماست...
"ای پیامبر به زنان و دختران خود و زنان مومن بگو که خویشتن را به جلباب (لباس و روسری که بدن نما نباشه) بپوشند"
سوره احزاب آیه 59
"خواهرم حجاب مجوز ورود تو به بهشت است. آیا واقعا بهشت را نمی خواهی"
شهید حمید رضا نظام
پ.ن: آنکه کودکِ عفاف خود راجلوي صدها گرگ گرسنه مي برد روزي هم پشت ديوار ندامت اشک حسرت بر دامن پشيماني خواهد ريخت
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
آنانکه يک عمر مردهاند يک لحظه هم شهيد نخواهند شد...
اصلا مگر مردهگان هم شهيد ميشوند که ما شهيد بشويم!؟
شهادت تنها براي زندههاست...
شهادت را نه در جنگ بلکه در مبارزه ميدهند...
ماه رجب بر رجبیون مبارک...
دعامون کنید
رمقی نیست در این پیکر باقیمانده
نخلها بی سر و شط از گل و باران خالی
هیچکس نیست در این سنگر باقیمانده
گر چه دست و دل و چشمم همه آوار شده
باز شرمنده ام از این سر باقیمانده
روز و شب گرم عزاداری شب بوهاییم
من و این باغچه پرپر باقیمانده
پیشکش باد به یکرنگیت ای مرد ترین
آخرین بیت در این دفتر باقیمانده
تا ابد مردترین باش و علمدار بمان
با تو ام ای یل نام آور باقیمانده
پ.ن: دعامون کنید. دلم خیلی برا حاج حسین تنگ شده...
آره میثم جان...
بابا رفت...
بابا رفت به صحرای کربلای ایران خوزستان داغ تا شاید درد حسین(ع) را با تمام گوشت و پوستش حس کند...
بابا رفت تاشاید بتواند بر رگ بریده حسین(ع) بوسه بزند...
بابا رفت تا شاید بتواند با خون ناقابلش راه کربلا را برای تمام دلهایی که هوای کربلا دارند باز بکند....
بابا رفت...
تا شاید دیگربرود و پهلوی تو نباشد...
اما این را بدان همه چیز ناپایدار است ...
چه برای تو و چه برای من...
تنها چیزی که باقی می ماند و قابل اتکاست خداست...
میثم جان سال گذشته در چنین روزی ساعت 4صبح به دنیا آمدی...
یکسال از عمرت گذشت...
چه بسا در چنین روزی که روز به دنیا آمدن توست بابا پهلویت نباشد...
اما پسرم هیچ عیبی نداره ....
خدای بابا که تورا دوست داره...
همیشه کنارت هست...
پس ناراحت نباش و به خدا فکرکن تا دلت همیشه آروم باشه...
پس بابا رفت ...
خدا حافظ
واین هم نامه ی شهید عباس ورامینی به فرزندش میثم ...
اما...
می خواهم بگریم....
می خواهم فریاد بکشم....
می خواهم به دریا بگریزم....
می خواهم به آسمان پناه ببرم.....
دعامون کنید
فقط همین....
پس کی میایی...
پسرت سید
فردا هم گفته که مادرت باید بیاید وگر نه سر کلاس راهم نمیدهد. بخدا تقصیر من نبود مرتضی شاهد بود.
خانم معلممان گفت: گريه نكن، من براي شما گريه ميكردم کاشکی بدونن که مرد گریه نمیکنه حتی اگه بچه باشه، اگر شما ميآمديد خانم ناظم و خانم مدير از شما ميترسيدند و مرا الكي دعوا نميكردند.
پس کی میایی...
پسرت سید
فردا جشن داریم. دهه فجر است و قرار است سرود بخوانیم. هفته پیش به خانم معلم گفتم خانم میشه سرود دیشب خواب بابا رو دیدم دوباره رو بخونیم، من نوارشو دارم. خانم معلم گریه کرد و مرا بغل کرد و من هم گریه کردم. باز هم برای شما.
فردا قرار است بابا ها و مادرهای بچه ها بیاییند مدرسه تا سرود بخوانیم و جشن بگیریم. ولی مامان فردا باید برود دنبال قرص هایش که تمام شده. ناراحت پولش نباش من 50 تومان پس انداز داشتم گذاشتم توی کیف مامان که از بابا بزرگ نگیرد. نمیخواهم فردا به مدرسه بروم. هیچ کس با من نیست که ببیند سرود میخوانم.
پس کی میایی...
پسرت سید
پس کی میایی...
پسرت سید
ایکاش من میتوانستم بیایم پیش شما ولي اگر من بيايم پيش شما مامان خيلي تنها ميشود.
پس کی میایی...
پسرت سید
کاش تو برایم املا میگفتی...
بعد از املا کارتون علی کوچولو رو دیدم. این مادرشه، مادر علی، مامان خوبش، چه مهربونه، علی کوچولو، اینو میدونه، اینم باباشه، چه خالیه جاش، رفته به جبهه، خدا به همراش ...
پس کی میایی...
پسرت سید
خانم معلم امروز هم گريه كرد. همهي بچهها هم گريهشان آمد، خانم معلم گفت: مطمئن باشيد او ميآيد. كاش او بيايد. انتظار کشیدن برای آمدنش خیلی قشنگه بابا... تو هم با او بیا...
پس کی میایی...
پسرت سید
باز هم پلک دلم می پرد. قاصدک شبهای تنهائیم باز هم خبر آورده است...
کاروانی از پرستوهای عاشق با کاکلی خونین، خرامان خرامان عزم دیار ما کرده اند...
کاروانی از شقایقهای پرپر میهمان شهرمان شده اند...
یک آسمان پرنده عاشق از گرد راه باز رسیدند...
محیا باش که جمع عاشقانت در راهند...
آنان که اندام مطهرشان در اقتدا به شما مورد هجوم یزیدیان زمان قرار گرفت و جز تکه پارۀ لباس و استخوانی، نشانی دیگر در این وادی ندارند...
همانان که به یک ندای امام خویش و برای احیای پرچم سرخ عاشورا لبیک گفتند و دل را به دریا و بر این دنیای فانی پشت پا زده و ترک دیار و یار کردند، و چه خونین و زیبا رفتند همچون مولایشان و چه غریبانه ماندند همچون مادرشان...
حال که آمده اید و عطر و رایحه دل انگیزتان فضای شهر را عطراگین نموده است دست ما را هم بگیرید و ما را در تند باد حوادث یار و یاور باشید...
دست ما را هم بگیرید تا یاوری باشیم برای علیِ زمانه و همواره به دنبال او در گذر زمان...
اندک اندک می پرستان میرسند
دلنوازان، ناز نازان در رهند
گلعذاران از گلستان میرسند
*گلعذاران از گلستان...
از گلستان...
گلستان...
بچه ها، خیلی دوستمون دارند که دارند از اون گلستان میان پیش ما. آی رفیق مواظب باش، به خاطر تو دارن میان. دارن میان که این فضای جامعه رو معطر کنن. تو اون هوا نفس بکش...
*در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش...
این داغ و که ما بر دل دیوانه نهادیم...
*فاطمیه و غربت و گمشده و مظلومیت...
*یاد هیات های خونه آقاجون و چایی روضه مادرجون و پارچه زدن ها...
*یاد قدیما که آقاجون میگفت یه پای مجلس گرم کردن خودش بود و الان یادش...

عشق همواره فراتر از عدل و عقل می نشیند،
و اصلا عشاق می گویند که این جنون، عین عدل و عقل است...
عاقلان می گویند: خداوند عادل است...
عاشقان می گویند : عدل آن است که معشوق می کند...
عاقلان چون گرفتار بلا شوند، گویند شکیبایی ورزیم که این نیز بگذرد...
اما عاشقان، عاشق بلایند...
درٌ حیات، در احتجاج « صدف عشق » است و آن را جز در اقیانوس بلا نمی توان یافت،
در ژرفنای اقیانوس بلا، عاشقان غواصان این بحرند و اگر مجنون نباشند چگونه به دریا زنند؟
کم کم باید آماده شد...
کربلای کوچه بنی هاشم رو دارن سران فتنه سقیفه پایه گذاری میکنن...
باز هم علی تنها میشه...
بوی یاس کم کم داره میاد...
بوی مهربانی...
تا حالا یاس بو نکرده بودم...
یکی میگفت یاس ارغوانی یه چیز دیگه است...
دیروز دیدم برام یاس گرفته...
بوی یاس مستم کرد...
دل تو دلم نبود...
دلتنگ شدم...
فاصله من تا کوچه بنی هاشم اندازه همین مستی تا دلتنگی بود...
یه لحظه یاسم رو پرپر دیدم...
کبود دیدم...
سوخته دیدم...
دیدم پهلوش شکسته...
آی خدا من نمیفهمم...
در که آتش بگیرد، یاس پرپر میشه، کبود میشه، میسوزه، پهلوش میشکنه...
اون وقته که کمر علی میشکنه...
اون وقته که چاه میشه محرم دل...
اون وقته که جگرها میسوزه...
اون وقته که لبها تشنه میشه...
مادر عجب واژه ایست...
عشق مادر به فرزند عشقی فرا مادی است...
حالا اگر آن مادر، فاطمه باشد و آن فرزند، محسن...
چه بوی یاسی فضای حیات رو برداشته...
چند تا گنجشک هم روی درخت مشغول تسبیح خداوندند...
همونی که الان 24 ساله مثل مادرش از نظر اغیار گمنامه...
بعونک یا لطیف
غمت مباد!...
شهادت، بال نمی خواهد، حال می خواهد...
بال را پس از شهادت می دهند، نه پیش از آن...
* ۲- امروز مراسم خواستگاری یه بچه حزب اللهی از یه بچه حزب اللهی دیگه هستش...
دعا کنید که انشالله هر خیری که صلاحه براشون رقم بخوره... آمینش رو بلندددد بگو...
* ۳- طبق آخرین آمار جمعه مراسم قطعی شده...![]()
* ۴- به جون ۶ تا بچه ام خودم نیستم...![]()
* ۵- از عزیزانی که در زمینه حرکات هلیکوپتری
بگیر تا آخر مهارت دارن جهت این امر خیر دعوت بعمل میآید تا مسلمین و مسلمات و مومنین و مومنات و مخلصین و مخلصات و معقولین و معقولات و مجنونین و مجنونات و محتشمین و محتشمات و مفلسین و مفلسات و منفعلین و منفعلات و معشوقین و معشوقات و منظبطین و منظبطات و منکرین و منکرات و بر و بچ اطلاعات و ای وای دوباره قاطی کردم... به فیض اکمل برسونند...

اینجا لازم دیدم بخشي از دست نوشتههاي شهيد احمدرضا احدي رو از کتاب حرمان هور براتون بذارم...
آيا ميتوانيد اين مسئله را حل كنيد؛
گلولهاي از دوشكا با سرعت اوليه خود از فاصله 100 متري شليك ميشود و در مبدأ به حلقومي اصابت نموده و آن را سوراخ كرده و گذر ميكند، معلوم نماييد:
- سر كجا افتاده است؟
- كدام زن صيحه ميكشد؟
- كدام پيراهن سياه ميشود؟
- كدام خواهر بي برادر ميشود؟
- آسمان كدام شهر سرخ ميشود؟
- كدام گريبان پاره ميشود؟
- كدام چهره چنگ ميخورد؟
- كدام كودك در انزوا و خلوت خويش اشك ميريزد؟
يا اين مسئله را كه هواپيمايي با يك ونيم برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متري سطح زمين ماشين لندكروزي را كه با سرعت در جاده مهران - دهلران حركت ميكند مورد اصابت موشك قرار ميدهد؟ اگر از مقاومت هوا صرفنظر كنيم، معلوم كنيد:
- كدام تن ميسوزد؟
- كدام سر ميپرد؟
- چگونه بايد اجساد را از ميان اين آهن پاره له شده بيرون كشيد؟
- چگونه بايد آنها را غسل داد؟
- چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش كنيم؟
- چگونه در تهران بمانيم و تنها، درس بخوانيم؟
- چگونه ميتواني درها را بر روي خودت ببندي و چون موش، در انبار كلمات كهنه كتاب لانه كني؟
كدام مسئله را حل ميكني؟
- براي كدام امتحان، درس ميخواني؟
- به چه اميدي نفس ميكشي؟
چه كسي ميداند فرود يك خمپاره قلب چند نفر را ميدرد؟
چه كسي ميداند سوت خمپاره فردا به قطره اشكي بدل خواهد شد و اين اشك جگرهايي را خواهد سوزاند؟
كيست كه بداند جنگ يعني سوختن، ويران شدن، آرامش مادري كه فرزندش را همين الان با لاي لاي گرمش در آغوش خود خوابانيده؛ نوري، صدايي، ريزش سقف خانه و سرد شدن تن گرم كودك در قامت خميده مادر؟
كيست كه بداند جنگ يعني ستم، يعني آتش، يعني خونين شدن خرمشهر، يعني سرخ شدن جامهاي و سياه شدن جامهاي ديگر، يعني گريز به هرجا، هرجا كه اينجا نباشد، يعني اضطراب كه كودكم كجاست؟
جوانم كجاست؟
دخترم چه شد؟به كدام گوشه تهران نشستهاي؟
كدام دختر دانشجويي كه حوصله ندارد عكسهاي جنگ را ببيند و اخبار جنگ را بشنود، داغ آن دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گلهاي ناز، آن اسوههاي عفاف كه هركدام در پس رنجهاي بيكران صحرانشيني و بيابانگردي، آرزوهاي سالهاي بعد را در دل ميپروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حيا را بفهمد، كه بيشرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.
كدام پسر دانشجويي ميداند هويزه كجاست؟
چه كسي در آن كشته شد و در آن دفن گرديد؟
چگونه بفهمد تانكها هويزه را با 120 اسوه، از بهترين خوبان له كردند و اصلاً چه ميداني كه تانك چيست و چگونه سري زير شنيهاي تانك له ميشود؟
- كيف و كلاسور را از چه پر ميكني؟
از خيال.
از كتاب.
از لقب شامخ دكتر.
يا از آدامسي كه مادرت هرروز صبح در كيفت ميگذارد.
- كدام اضطراب جانت را ميخورد؟
دير رسيدن اتوبوس.
دير رسيدن سر كلاس.
نمره A گرفتن.
- دلت را به چه چيز بستهاي؟
به مدرك.
به ماشين.
به قبول شدن در دوره فوق دكترا.
آري پسرك دانشجو!
به تو چه مربوط است كه خانوادهاي در همسايگي تو داغدار شده است.
جواني به خاك افتاده و خون شكفته.
آري دخترك دانشجو!
به تو چه مربوط كه دختران سوسنگرد را به اشك نشاندند و آنان را زنده به گور كردند.
در كردستان حلقوم كساني را پاره كردند تا كدهاي بيسيم را بيابند.
به تو چه مربوط است كه موشكي در دزفول فرود بيايد و به فاصله زماني انتشار نوري، محلهاي نابود شود و يا كارگري كه صبح به قصد كارخانه نبرد اهواز از خانه خارج و ديگر بازنگشت و همكارانش او را روي دست تا بهشت آباد اهواز بدرقه كردند.
به تو چه مربوط كه كودكاني در خرمشهر از تشنگي مردند؟
هيچ ميدانستي؟
حتماً نه!
هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات به هم گره ميخورند به دنبال آب گشتهاي تا اندكي زبان خشكيده كودكي را تر كني؟
و آنگاه كه قطره اي نم يافتي با اميدهاي فراوان به بالين كودك رفتي تا سيرابش كني،اما ديدي كه كودك ديگر آب نميخواهد!!
اما تو، اگر قاسم نيستي، اگر علي اكبر نيستي، حرمله مباش كه خدا هديه حسين(عليه السلام) را پذيرفت.
خون علي اصغر را به زمين باز پس نداد و نميدانم كه اين خون، خون خدا، با حرمله چه ميكند؟!
آن هنگام كه پيكر پاك شهيد برخاكهاي سوزان دشت فرو مي افتاد من و تو در فضاي كرخت شهر چشم و گوش بسته بوديم . آن هنگام كه ناله جانسوزمجروحي در گوشه بيمارستان بلندبود ، من و تو در كمال آسايش وسلامت به سر مي برديم . آن هنگام كه آوار خشم و كين دشمن بر سركودكان معصوم وبي گناه فرومي ريخت، من و تو در بلند عمارتهاي جهل آرام و بيخطر خفته بوديم .آن هنگام كه سرهاي بريده بچه هادر كردستان به بالاي نيزه هامي رفت ،من و تو به كدامين خيال بوديم ؟ آن هنگام كه غروب غم بر قلب نوجوان اسير سنگيني مي كرد،من تودرجمع گرم خانواده آرام گرفته بوديم. آن هنگام كه سرماي طاقت فرساي كردستان ، دستان آن نوجوان را _كه براي حفاظت حريم من و تو به آنجا رفته بود_بي حس كرده بود ، من وتو در كنار شوفاژهاي گرم درپشت ميزهاي رنگارنگ ، آرام و بي خبر نشسته بوديم .
بگذار حكايت اين همه ايثار در كنج همان سرزمينها مدفون بماند! بگذار كسي نفهمد كه چه بر سر آنها آمده ! بگذار كسي نداند كه مادر فرزند از دست داده چگونه است ! بگذار در لاكهاي خود فرو روند و حقايق پيرامون ما مشخص نشود .
... مي گويند آنها كه مي توانند درس بخواندو امكانش را هم دارند ، بايد به دانشگاه بروند ،و آنهايي كه مي توانند بجنگند به مرزها روند . هر كسي را شغلي است! زهي خيال باطل .
به خدا قسم ، عده اي از همانها كه ديگر در ميان ما نيستند ،صدها باربهتر از من وتو درس مي خواندند . ولي آنان همه مرارتهاي جبهه را در عوض درس خواندن صرف به جان خريدند ...
ديگر نمي خواهم زنده بمانم. من محتاج توام. خدايا بگو ببارد باران؛ كه كوير شوره زار قلبم سالهاست كه سترون مانده است. من ديگر طاقت دوري از باران را ندارم. خدايا! ديگر طاقت ماندن ندارمي بگذار اين خشكزار وجودمي اين مرده قلب من ديگر نباشد! بگذار اين ديدگان ديگر نبيند. بس است هرچه ديده اند. بگذار اين گوش هاي صم ديگر نشنوند. بس است هرچه شنيده اند. بگذار اين دست وپاها ديگر حركت نكنند. بس است هرچه جنبيده اند. خدايا ! دوست دارم، تنهاي تنها بيايم ، دور از هر كثرتي؛ دوست دارم گمنام گمنام بيايم، دوراز هر هويتي. خدايا! اگر بگويي: لياقت نداري، خواهم گفت:لياقت كداميك از الطاف تو را داشته ام؟! خدايا ! دوست دارم سوختن را؛ فناشدن،از همه جاجاري شدن به سوي كمال انقطاع روان شدن.
بعونک یالطیف
کتاب حرمان هور نوشته شهید رو حتما یه بار بخونید...
این پست رو برای سلامتی دوستمون به تو چه عزیز گذاشتیم تا سریعتر گچ دست و پاش باز بشه و بتونه جنگولک بازیشو در بیاره![]()
ضمنا قابل توجه بعضی ها...
تعبیر خواب هم داریم...![]()

