![]() |
![]() |
|
| دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟... یک لحظه بایست و یک جمله بگو... تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟ |
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین ۴۰ روز مونده تا محرم...
همین برات کافی نیست... حسین... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 آبان1388ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین وطن پرستو بهار است و اگر بهار مهاجر است از پرستو مخواه که بماند...
یادش بخیر... بعونک یالطیف |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین همیشه دوست داشتم موقعی که استادا نمره های نهاییمو رد می کنن کنارشون باشم و تو چشماشون زل بزنم شاید دلشون به رحم بیاد چند دهم به نمرم اضافه کنن!می گن شب قدر موقع بازبینی نهایی کارنامه ی اعمال سال گذشته ی ما آدم هاست.خدا هم بدون شک ارحم الراحمینه. لیله القدر خیر من الف شهر..............
راستی نمره پاسی پیش خدا چنده؟ 10 یا 12 ؟ بعونک یالطیف |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند سرشک گوشه گيران را چو دريابند دُر يابند در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
که با اين درد اگر دربند درمانند درمانند که با اين درد اگر دربند درمانند درمانند بعونک یالطیف |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین ای پیش پرواز کبوتر های زخمی تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی توی کتابم هر چه بابا آب می داد اینجا کنار قاب عکست جان سپردم من بیست سالم شد هنوزم توی قابی یک بار هم از گیر و دار قاب رد شو برگرد تنها یک بغل بابای من باش ای دست هایت آرزوی دستهایم شاید تو هم شرمنده یک مشت خاکی
عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است تنها تلاشش انتظار است و سکوت است امشب عروسی می کنم جای تو خالی ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش
دیشب بوی پیراهن یوسف رو میداد... همه یوسف هاشون برگشتند... آخه یه تیکه حلبی به اسم پلاک هم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین
حكايت ما هم شده حكايت دلشكسته و یا شاید ساعت ۲۵ ... دل رو زديم و رفتيم شلمچه كه كسب تكليف كنيم... تا الان هم جوابي نگرفتيم... دو بخش دارد : با ... با ... که می شود بابا همین که زل زده بر چشم های غمگینم همین که نیست که همبازی ام شود گاهی همین که نیست کشتی بگیرد او با من همین که نیست که با هم به مدرسه برویم همین که نیست که ما را مسافرت ببرد همین که نیست بگوید : صد آفرین پسرم ! چرا ز قاب تکانی نمی خوری ای مرد نگاه کن همه نمره های من عالی به گریه سر روی زانو نهاد و خوابش برد نشسته بود پدر در کنار او با شوق ببین کنار تو هستم بلند شو خوش خواب کشید چفیه به چشمان ابری و باران ... دعامون كنيد بعونک یالطیف |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین
بابا نان داد... بابا آب داد... آن مرد با اسب آمد... آن مرد در باران آمد... کمتر از 7 سالم بود که این جملات رو مینوشتم و گریه میکردم... نوشتم و خوندم و اما حیف... حیف که تو کلاس اول برام معنی نکردن و من هم تو همون حال و هوای خام بچگی بابا رو با یه دست دهنده تصور میکردم... اونایی که دست دهنده پدر رو ندیدند بهتر فهمیدند که این بابا واسشون باباست... فهمیدند که... بابا زندگی داد... بابا آزادگی داد... بابا در باران رفت تا ما در تابش خورشید باشیم... روز پدر مبارک...
تاخیرش دلیل داشت... گفتم شاید خودش بعد این همه سال بیاد... ۲۳ سال گوشمان به زنگه و چشممان به در. بالاخره برمیگرده... هنوز هم نميپذيرم يك پلاك و يك مشت استخوان را. هنوز اميدوارم روزي زنگ در خانه را بزند و من باز كنندهي در باشم. با اين اميد زندگي ميكنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین برای مهم نیست عزیزم که برای من خیلی مهمه خیلی... میدونی درد چیه؟ مهم نیست این نیز میگذره...
بعونک یالطیف |
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 تیر1388ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین سفرت به خير ![]() هميشه دوستت دارم بابایی خودم... بعونک یالطیف |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 خرداد1388ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین سلام یه روز میریم انتخابات، روز بعد هم میریم تا از اون آرا صیانت کنیم. دیشب رو میگم. بعد از شنیدن اینکه ارازل و اوباش سازماندهی شده توسط کمیته ایکس آقا مهدی هاشمی (حذفه لکل زمین) بنده زاده حاجی بزرگ و دردونه مادر بچه ها که همه از زیر سر این عفت آب میخوره با بچه ها رفتیم تجریش. عده ای از این بچه ارازل اومدن و به اموال عمومی خسارت زدن. رسیدیم تجریش ساعت ۱۱شب بود. دیدیم بله از سر ولیعصر به هیچ چی رحم نکردن، شکستن، سوزوندن، کندن و... از تجریش تا سر پارک وی که گذاشتیم دنبالشون فرار کردن تو کوچه پس کوچه ها بی انصافا چقدر موتورسیکلت و سطل زباله آتیش زده بودن، هم تو خیابون ولیعصر هم درب شرقی پارک قیطریه. بیشتر از این برای این ناراحتم که از چی حمایت میکنن... از دزدایی که تو این چند دوره ریاست جمهوری اموال بیت المال رو دزدیدن ... بیخیال تا 5 صبح سوراخ موش میخریدن n تومن... حق این نیست که فقط به زبان آورده شود. هر کس حق را ببیند و به آن عمل نکند بز دلی بیش نیست!. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین محمد اسدی- دانشجوی دانشگاه امام صادق(ع)- عملکرد و مشی دکتر احمدی نژاد و دولتش را در این ۴ ساله در قالب شعری طنز دکلمه کرد که بسیار جالب و شنیدنی بود... چند روزیه حالم خرابه والا دلم همش تو تب و تابه والا توی گلوم بغض قلمبه دارم دلم می خواد بارون بشم ببارم تا گریه هام مملکتو تر کنه اگه تره، دوباره ترتر کنه یه چندتا نقد سرپایی دارم درد دلای زیر بنایی دارم انتقادام اصولیه، سازنده ست خیال نکن فحشای یه بازنده ست فکرای بدبد نکنی داداشم اصلا به من می یاد که مغرض باشم؟ حرفای من از رو حساب کتابه یک یکشون به سوده انقلابه نه اینکه دولت نهم بد باشه نه اینکه حرف سهم و درصد باشه دل سوزه این مملکتم جون تو دنبال خیر ملتم جون تو چه معنی داره که رئیس جمهور پاشه بره به اون دهاتای دور به پاپتی ها که محل می ذاره کلاس دولتو پایین می آره!
اصلا با این سیاسیا نبرده میگن دوباره نون خالی خورده . . . اینم دکلمه این شعر با صدای محمد اسدی ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 4:42 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
روز معلم مبارک باشه... ایندفعه رو میخوام یه خاطره از معلمی و دل صاف بچه ها بگم... . . . ولی به دلیل اعتراض عده ای از دوستان حذفش کردیم.
دیگه خودتون رو هم به دیوار و زمین گرم بکوبید نمیگم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم...
بابا گفت دارم میرم کربلا... تو نامه هاش نوشته بود. "غروب است و دل زمین و زمان تنگ کربلایت است یا حسین(ع). میگویند غروب کربلا را حال دیگریست. خدایا جسممان اینجاست و دلمان در کربلا. پیشانی بندهای بچه ها هم کربلایی است. لبیک یا حسین(ع) این خاک هم کربلاست. بوی کربلا از اینجا هم به مشام میرسد اینجا همه اش کربلاست السلام علیک یا ابا عبدالله" گذشت... بعضی ها رو کربلایی کردن –کربلای پنجی- فرشته ها بردنشون کربلا. آخه بعضی زائر ها خاص هستند و باید فرشته ها بیان دنبالشون... بردنشون به اون گودالی که مرتفع ترین قله عالم هستی است. اون خاکی که مقصد تمام پروازهای تا خداست. اصلاً راه آسمون از کربلاست. اینطور نیست... اونا رو بردن و بعضی ها رو برگردوندند... همین هایی که... ای آب ندیده، آبی شده ها آی رفقا... هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله... بعونک یالطیف * شنیده ها حاکی است مهم نیست هم رفتی شده... *روزی که میخواستم برم کربلا خیلی از شماها گفتید دعا کنم که آقا ما رو هم بطلبه. از ته دل برای همه اونایی که التماس کرده بودن دعاشون کنیم دعا کردیم. حتی اونایی که التماس نکرده بودن رو هم دعا کردیم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین از هر سر جدا شده، بگذار بگذرم از زخمهاي وا شده بگذار بگذرم بگذار بگذرم كه پُرم از گلايهها آقا بيا كه خسته شدم از كنايهها آقا بيا كه خسته شدم از كنايهها آقا بيا كه خسته شدم از كنايهها
به یه مدت استراحت احتیاج دارم ... بعونک یالطیف |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین متن آرامش ... آنانکه یک عمر مرده اند یک لحظه هم شهید نخواهند شد...
ما تا اطلاع ثانوی رفتیم در جوار شهدا...
التماس کنید دعاتون کنم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین ممنون از آرامش که این متن رو بهم داد من هم ... سال نو همتون مبارک
شهادت ، تنها برای زنده هاست . . . ما می گوئیم : من به ما گفتند : بمانید اگر چه يادمان مي رود که عشق تنها دليل زندگي است اما خدا را شکر که نوروز هر سال اين فکر را به يادمان مي آورد پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند دیشب خواب بابا رو دیدم دوباره / نوری بهشتی دیدم بر چهره داره... بعونک یالطیف
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین اینم دشت امین عارفی (به نام حی سبحان) بود...
باز، پر ... چلچله، پر ... قوچ و قو و كفتر، پر ... باز در بازي، پر ... هرکه، كه دارد پر، پر! ... شهرمان خاك شده ... خرمنمان خاكستر ... نخل، پر ... مزرعه، پر ... روح شقايق، پرپر! ... گفت بابا دم در وقت سفر بر مادر: ... جز حديث سفر و آتش و خون ... هر حديث دگر و هر سخن ديگر، پر! ... رود، پر ... بازي، پر ... وقت رفتن شده و زورق من سنگين است ... ميروم بار به دريا فكنم، لنگر، پر! ... صد نفر، نخل شده بي سر و صد تن مانده ... باغ، اسطوره شده، هرکه، كه دارد سر، پر! ... بچهها باز بر اين نقطه گذاريد انگشت: ... عشق، پر. عاطفه، پر. هر كه بسيجيتر پر ... پدر! گفتي که در آغوش خطر میمانی بعونک یالطیف |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الحسین (ع)
از پاسخ من معلمان آشفتند
کربلا همان بهشت است کربلا همان قیامت است کربلا همان حساب و میزان است کربلا کربلاست… نمیدونم و نمیتونم از کربلا بنویسم... فلانی بری و برگردی تا چند وقت تو کمایی... کربلا کربلاست... بعونک یالطیف |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 1:8 قبل از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین من الحبیب الی الغریب
22ساله نیستی بابا ... من 25 ساله شدم بابا ... آخ که چقدر دوستت دارم بابا ... آخ چقدر دلم تنگ شده برات بابا ... ... کجایي بد جنس ... زير خروار خروار خاک رو به خونمون ترجيح دادي مومن خدا؟ این بود رسم رفاقت دیگه؟ مسلمم من حبیبتم مگه حسین(ع)، مسلم و حبیب رو با هم نداشت فاصله جدایی مسلم و حبیب مگه بیشتر از 2 ماه بود مسلمم الان 22 سال شد... سالگردته مسلمم... خیلی دوست دارم یه بار دیگه بغلت کنم... اگه اون موقع برسه چی میشه دیگه خجالت نمیکشم... دیگه راحت میتونم بهت بگم... آهای شیطون! با این جمجمه چیکار کنم من؟ موهات کو پس دلدارم؟ چشمای نافذت کو آقاي من؟ چشماي قشنگتو کجا جا گذاشتي ؟ پس کو گونه هات که واسه حسین(ع) همیشه خیس بودن؟ آخ ... آخ که تو اين سالها هيچکس به جز من نمیتونست بفهمه یعقوب وار دیده بر در دوختن یعنی چه...
هیچ کس کاش نباشد نگهش بر راهی دیده بر در بود و دلبر او دیر کند...
بعونک یالطیف |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 دی1387ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین
همین... بعونک یالطیف |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 دی1387ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین عشق یعنی یه پلاک------- که زده بیرون از دل خاک عشق یعنی یه جوون------- یه جوون بی نام و نشون
باز هم عطر شکوفه های یاس، از خانه های چوبی... باز هم بوی بهشت از دلهای آشنا و نه گمنام، می آید. باز هم بغضی ماتم زده در عزای پسر فاطمه(س) و پرچمی به وسعت محرم. به وسعت یا حسین(ع) شب دهم. باز هم تکه های دلم را از دشتهای رازآلود و سنگرهای خوشبو برروی بالهای فرشتگان میبینم. ای استخوانهای معطّر، آیا شما از پاره دل من خبر ندارید؟ ای استخوانهای معطّر، بر پیراهنهایتان رویش ماه و شمعدانیها چه زیباست، لبریز از درختان بهشت و آغشته به دریا و آسمانی تر از رویا... بگذارید به این ردپای محو دلخوش باشم و تا ختم این جاده بی پایان ولی آشنا سفر کنم. تنها شما میدانید از سالهای بی فصل و بی همسفر... گریه هام بی بهانه نیست. شما آمده اید و او نیامده است. به دل کویری ام التماس میکنم خاطرۀ غریبانه عشق را برایم با اشک تصویر کند، چرا که داغ کهنه دلم دوباره تازه شد و در گوشه چشمم غزلی شد به یاد زخم های پدر، ولی برای شما. ای استخوانهای معطّر، شما از ملاقات با خورشید آمده اید یا از طواف آسمان که اینگونه نور را از خود ساطع میکنید. خدایا در این برکه های انبوه از ستاره چیست؟ این خیمه های تکّه پاره کیستند؟ السلام علیک یا اباعبدالله... ای فانوس های بی آب... ای قمقمه های خاموش... دلتان آباد ای جام های طهوراً طهورا...
کلمات من برای شما ناتوانند. الفبای عاشقی بی بال پریدن و تکه تکه شدن را نمیدانم. چشمهایم از جنس چشمهای شما نیست که بر شبستان دعا جامانده باشد. برایم تمام دنیا قفس است. آلوده ام به تن پرگناه شهر، تاریکم! حالا که آمده اید دستم را بگیرید و مرا هم میهمان خدا کنید. کمکم کنید این گریه ها را بفهمم. جان من و جان شما... یاری ام کنید از سکوت رها شوم و زمزمه کنم... عشق یعنی یه پلاک ---- که زده بیرون از دل خاک عشق یعنی یه شهید---- با لبای تشنه سینه چاک
بعونک یالطیف
پ.ن 1: وسط قطعه 44 بودم و داشتم مینوشتم، که یکی از دوستان بابا زنگ زد گفت اربعین واسه کربلا یه دونه جا داریم... میآیی... کور از خدا چی میخواد دو تا چشم بینا... موقع تشییع توی دانشگاه ازشون خواستم به 4 ساعت نرسید جوابم رو دادن. دعا کنید. کربلا رو ندیده و رفتن سخته. پ.ن 2: مادر میگه تنهایی رفتن بی انصافی نیست. پ.ن ۳: فقط میخوام گریه کنم دلم برات تنگه آقا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 دی1387ساعت 3:46 قبل از ظهر توسط گمنام |
|
|
انا لله و انا اليه راجعون اگر حسين بن علي بود ميگفت: اگر ميخواهي براي من عزاداري کني، براي من سينه و زنجير بزني، شعار امروز تو بايد فلسطين باشد شمر امروز [اولمرت] است شمر هزار وچهارصد سال پيش مرد، شمر امروز را بشناس. شهيد مطهري آيا عرصهی ديگری عريانتر از آنچه در غزه و فلسطين در جريان است در همدستی كُفار حربی با منافقان امّت برای سركوب مسلمانان لازم است، تا شما احساس تكليف كنيد؟
چه مصيبتی از اين بالاتر كه دولتهای مسلمان كه بايد در برابر رژيم غاصب و كافر و محارب، از مردم مظلوم غزه حمايت میكردند، رفتاری پيشه كنند كه مقامات جنايتكار صهيونيست، گستاخانه آنها را هماهنگ و موافق با اين فاجعهآفرينيِ بزرگ معرفی كنند؟ وَ سَيعلَمُ الذين ظَلَموا اَيّ مُنقلبٍ يَنقلبون به این آدرس حتما مراجعه کنید و لینکش کنید تا اولین گزینه ای که در گوگل در ازای سرچ کلمه
"غزه" و "Gaza" میاد این آدرس باشه نه دروغ های یک مشت صهیونیست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 دی1387ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین هر دم به گوشم می رسد آوای زنگ قافله ايــن قافله تــــا کربلا ديگــر نـــدارد فاصله از کعبه گِـــل آمده، تـــا کعبه دل می رود اين کاروان غم فزا، منزل به منزل می رود يک زن ميان محملی، بر ناقه در تاب و تب است عبـاس و اکبــر دور او، ايـن زن خدا يا زينب است لحظه به لحظه می شود درد و غمش در دل فزون گويـد حسينش زيــر لـب انّا اليه راجعون نجمه نمی گيـــرد نگــاه از روی ماه قاسمش با اشک حسرت ميزند شانه به موی قاسمش در مهد آغوش رباب، رفته علی اصغر به خواب بوسد گلـــوی نــاز او، امّــا دلــش در اضطراب وقتی رقيه پــرده محمل بـه بالا می برد دل می برد از قافله چون نام بابا می برد
آی بچه ها محرم نزدیکه… کاروان کربلایی ها داره میرسه… بیرق های عشق رو میبینی... روز عاشورا دیگه این بیرق ها اینجوری نیست... دوباره دلتو کربلایی کن... نمی دونم چرا هر موقع تقویم رو نگاه میکنم دنبال اینم تا بدونم محرمش کِـی می رسه … وقتی محرم نزدیک میشه توی دلم دعا میکنم که خدایا میشه اين بار صدای مسلم(ع) به ارباب برسه و ديگه کاروان به کربلا نياد !!! خدایا میشه اين بار راه کاروانیان عوض بشه و اصلا کسی ندونه راه کاروان کجاست!!! خدایا میشه آفتاب صبح دهم محرم طلوع نکنه !!! خدایا میشه اين بار علی اکبر(ع) ديگه تشنه نباشه و بابا شرمنده کام عطشان پسر نشه!!! خدایا میشه اين بار که پدر پسر رو به روی دست ميگيره ديگه تيری به گلوی شير خوار نخوره!!! خدایا میشه اين بار زنان اهل بیت رسول الله(ص) با کاروان نيومده باشند کربلا !!! خدایا میشه ديگه عباس(ع) شرمنده اهل خيام نشه و آب به خيمه ها برسه !!! خدایا میشه...... امٌا چه میشود کرد که دست تقدیر کاروان را به کربلا میرساند و همه چيز تکرار ميشود ... و عاشورا… |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 دی1387ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم الرب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین نميدونم چرا وقتي کوچيک هستيم آرزوهامون اينقدر بزرگ و قشنگند و وقتي بزرگ ميشيم آرزوهامون کوچيک و پست ميشن و از يادمون ميره که چقدر آرزوهاي کوچيکيمون پاک بودن ...
سلام ای غروب غریبانه دل ....................................................................... میخواستم حذف کامل کنم ولی نتونستم ثبت موقت گذاشتم گفتم شاید برگشتم. شایدم ... من هنوز به دعاهای مادرم اعتقاد پیدا نکردم. نمیدونستم وقتی میگه عید غدیر باید خونه باشی یعنی چی؟ برگشتم بازم با دعای مادر... ممنون از همه دوستایی که تو این چند روزه ما رو مثل همیشه شرمنده نظرای گلشون کردن. دیگه کم کم باید عادت کرد به این هدیه الهی... همه کارهای خدا رو حکمت و مصلحته ولی ما برداشت هامون سطحی است بعونک یالطیف |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
باباي شهيدم سلام
مدتها در انتظار بازگشت تو نشستم. همه مي گفتند پدرت در جبهه مفقود شده است و اگر خدا بخواهد شايد برگردد. انتظار سختي بود ولي هرگاه صحنه دوباره آمدنت و تجسم در آغوش کشيدنت را مي کردم، تحملش برايم سهل مي شد؛ اما ... اما وقتي سال گذشته اعلام کردند که ديگر بر نمي گردي، دنيا برايم تيره و تار شد. ديگر هيچ چيزي در زندگي برايم ارزشي ندارد و ديگر بايد به خودم تلقين کنم که تا آخر عمرم لذت ديدارت و در آغوش کشيدنت بي معناست. کاش حداقل مثل باباي ديگر دوستانم چند تکه استخوان و يا حتي پلاکي از تو برايم مي آوردند تا خودم را با آن ارامش دهم. ولي چه کنم که اين هم آرزويي محال است. بقيه فرزندان شهداء حداقل يک قبري که بوي پدرشان را بدهد، دارند که عقده دلشان را آنجا خالي کنند ولي من فقط بايد بين قبر شهداء بگردم و بابا بابا کنم. آن موقع که در دبستان هر بار حرف از اولياء و دعوت از پدران دانش آموزان بود، سعي مي کردم خودم را بين بچه ها پنهان کنم ولي به خودم مي گفتم که بگذار بابايم برگردد، آنوقت دستش را مي گيرم و به مدرسه مياورمش تا به همه نشانش دهم. ولي دبيرستانم هم تمام شد و هنوز نيامدي.... دوستانت خيلي از تو و مهربانيت برايم تعريف مي کنند ولي کاش خودت بودي تا بجاي تعريف، خودت را مي ديدم. راستي! اگر مي آمدي نمي دانم مي توانستي در اين شهر زندگي کني يا نه؟؟ مامان که مي گويد: زمانه که خيلي فرق کرده و همه عوض شده اند. حتي خيلي از دوستانت هم طور ديگري شده اند. برايم مي گويند: که نمازهايت خيلي قشنگ و ديدني بود، اما خيلي ها الان حوصله حتي خم شدن جلوي خدا را در نمازشان هم ندارند. مي گويند: تو براي رضايت حق الناس روي دست و پاي مردم مي افتادي تا حلاليت بطلبي اما الان خيلي ها استفاده نکردن از بيت المال را کار احمقانه مي دانند. آنها مي گويند: ما شاگرد پدرت بوديم. اما کاش کمي هم مثل تو بودند!! يادش بخير وقتي به شلمچه آمدم و يکي از دوستانت گفت که آنجا مفقود شده اي، داشتم از غصه دق مي کردم. دوست داشتم اجازه مي دادند قدم به قدم شلمچه را دنبالت مي گشتم. باور کن بوي تو را آنجا حس مي کردم. کاش نشانه اي برايم از تو مي آوردند. کاش انگشتري يا پلاکي از تو انيس تنهايي ام مي شد. کاش ........ ردّ پايى روى سنگر مانده است از كدامين نعش بىسر مانده است يك پلاك از يك نشان بىنشان روى خاك گرم سنگر مانده است آسمان جبهه سوسو مىزند مثل اينكه بىمنور مانده است روى دوش باد از ياران فقط پرچم اللّه اكبر مانده است آسمانىها كمى آهسته تر يك كبوتر، يك كبوتر مانده است بعونک یا لطیف |
|
RSS
|