![]() |
![]() |
|
| دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟... یک لحظه بایست و یک جمله بگو... تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟ |
|
بسم رب الحسین(ع) و الشهداء و الصدیقین سلام من به محرّم، به ماه دلبر زینب به اشک سینه زنانش ز نزد مادر زینب سلام من به محرّم، به آنکه صاحب آن است به کاروان بهاری که در مسیر خزان است سلام من به محرّم، به خیمه های قشنگش به اشک مهدی زهرا(س)،به غصّۀ دل تنگش سلام من به محرّم، به پرچم غم زهرا(س) به گیسوان سفید و به قامت خم زهرا(س)
سلام من به محرّم، به ماه تشنگی دل به آن سه سالۀ محمل نشسته غمها سلام من به محرّم، به گاهواره اصغر به جسم غرق به خون و، گلوی پارۀ اصغر سلام من به محرّم، به ناز اشک اباالفضل به آن دو دست قشنگ و، به زخم مشک اباالفضل سلام من به محرّم، که برتر از رمضان است همه شبش شب قدر و، فضیلتش به از آن است کربلا قلب تپندۀ عالم امکان است و عاشورا شریان آن. "سلامٌ علی ثارالله و بن ثاره" برای درک عشق باید سری به کربلا زد. باید در کوره راه ذلّت، هیهات خواند و در جادۀ عزت، اهل مباهات بود. باید به شناسنامه مهر ثبت احوال عشق زد. باید از پندارها پند گرفت. باید چون حبیب ابن مظاهرها، حبیب باشیم. باید در راه مسلم ابن عقیل، مسلم ابن قتیل بود تا به درجۀ خاصان رسید. عاشورا جشن تولد شجاعت است وعزت. کربلا روستایی است که رستم های زمان از آن آب غیرت می نوشند و دلیر می شوند. هر سال مردان روزگار به یاد سال شصت و یکم هجری از خود هجرت می کنند و در مدینۀ هیهات من الذله، حکومت حسین(ع) را بر پا می کنند.
سلام بر تو ای حسین(ع) سلام بر تو و بر بهارت که شقایق باران شد. سلام بر تو و بر زائران دهها قبر ....... اشک و ناله و آه.
نگاشته شده در سال 83 بعونک یالطیف
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 دی1386ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین
روایت زخم
سلام بچه ها جاتون خالی.
آخر هفته پیش یه جایی بودم عین بهشت بهش میگفتن شلمچه
سلام بر تو ای شلمچه، سلام برتو و بر خاک پاک تو. سلام و درود آسمانی بر ستارگان خونین بالت که در خاک تو، پر فروغ تر گشتند. سلام بر تو و بر آن مرغان عاشقی که در عروجی خونین رفتند تا طعم آزادی و رهایی را برای ما به ارمغان آورند و آوردند ولی خود در این راه، عاشقانه سوختند و دم بر نیاوردند. ای سرزمین گمنام براستی که هیچ مانعی نتوانسته و نخواهد توانست ما را از تو جدا کند. ای شلمچه! ای بزرگترین همایش زخم خون و آتش، ای سرزمین حماسه و فتح و دلیری، چقدر باشکوهی. تو، تو آن شلمچه ای هستی که هنوز هم بوی شهادت می دهی، بوی خون و باروت. ای شلمچه! چفیه هایمان هنوز هم بوی نماز شب های شهیدان را میدهد. بوی غیرت، بوی شجاعت، بوی ایثار، بوی مردانگی و حرّیت. کافیست گوش و چشم دلمان را باز کنیم. آیا نمی شنوی فریادهای پرخروش یامهدی(عج) و یازهرا(س)ی بچه ها را در شب عملیات کربلای5 که هنوز هم به گوش می رسد. راستی شلمچه! آن شب را یادت هست. شب عملیات کربلای5 را می گویم، آری شب جمعه بود، عملیاتی که با رمز مقدس یازهرا(س) شروع شد. اگر تمام مردم آن شب را از یاد ببرند تنها تو هستی که آن شب را به یاد داری. ای شلمچه! با تو سخن می گویم، من تو را می شناسم و باتمامی خاطرات و فریادهایت آشنایم. ای شلمچه! تمام لاله هایت سوختند و ما را در فراغشان سوزاندند. تمامی آفتابگردانهایت زخمی هستند. شقایقهایت مفقودالاثر گشتند و گلهای اقاقیایت شیمیایی. آری تنها اینها با نام و یاد و خاطراتت آشنایند. ای شلمچه! تویی که به هر گوشه از خاکت می نگرم، تکّه ای از خورشید را می بینم که قطعه قطعه شده بر خاکت افتاده، آری تو را باید پاره ای از بهشت نامید. ای شلمچه! آیا دوست داری که باز هم قدوم مبارک آن بسیجیان را بر خاکت حس کنی. پس منتظر باش، منتظر روزی که خونخواه حسین(ع) قدم در خاکت گذارد و به درددلهایت گوش کند و قاصدکهایت تمام آنچه را که بر تو و بر آنها گذشته برای مولایشان بازگو کنند. هر چند که خاک سرخ و آغشته به خون تو گواه این بی عدالتی و ظلمهاست. آنگاه که تمامی ریگها، رملها و نخلهای شلمچه، بغض چندین ساله خود را خالی کنند و هق هق هایشان را به گریه تبدیل کنند. آنگاه که شلمچه از دل فریاد کشد که: قصه نیست، روایت نیست، یک واقعیت است، واقعیتی که در گمنامترین روزهای تاریخ رقم خورد تا خاک سرخ شلمچه به دامن میهن عزیزمان بازگردد. هنوز حماسه یاران ورد زبانهاست. مردانی از قبیله عاشورائیان با همتی به بلندای آسمان. حماسه سازانی که رهایی خاک شلمچه مدیون دلاوری حسینی آنان است. حسینیانی که سرود سبز رهایی را زیر شنی های تانک فریاد زدند. مردانی که بیرق خونین رهایی را برافق شهادت برافراشتند تا اسلام زنده بماند. آری اینگونه است حماسه غیرت و شرف و مردانگی و شجاعت. وای بر ما که اگر ندانیم براین حماسه سازان، این پروانه های سوخته چه گذشت. شلمچه! تو هرگز از یاد مبر که در خانه ات با جگرگوشه مادرانمان چه کردند. نگاشته شده در سال 84 بعونک یالطیف |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 دی1386ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
باباي شهيدم سلام
مدتها در انتظار بازگشت تو نشستم. همه مي گفتند پدرت در جبهه مفقود شده است و اگر خدا بخواهد شايد برگردد. انتظار سختي بود ولي هرگاه صحنه دوباره آمدنت و تجسم در آغوش کشيدنت را مي کردم، تحملش برايم سهل مي شد؛ اما ... اما وقتي سال گذشته اعلام کردند که ديگر بر نمي گردي، دنيا برايم تيره و تار شد. ديگر هيچ چيزي در زندگي برايم ارزشي ندارد و ديگر بايد به خودم تلقين کنم که تا آخر عمرم لذت ديدارت و در آغوش کشيدنت بي معناست. کاش حداقل مثل باباي ديگر دوستانم چند تکه استخوان و يا حتي پلاکي از تو برايم مي آوردند تا خودم را با آن ارامش دهم. ولي چه کنم که اين هم آرزويي محال است. بقيه فرزندان شهداء حداقل يک قبري که بوي پدرشان را بدهد، دارند که عقده دلشان را آنجا خالي کنند ولي من فقط بايد بين قبر شهداء بگردم و بابا بابا کنم. آن موقع که در دبستان هر بار حرف از اولياء و دعوت از پدران دانش آموزان بود، سعي مي کردم خودم را بين بچه ها پنهان کنم ولي به خودم مي گفتم که بگذار بابايم برگردد، آنوقت دستش را مي گيرم و به مدرسه مياورمش تا به همه نشانش دهم. ولي دبيرستانم هم تمام شد و هنوز نيامدي.... دوستانت خيلي از تو و مهربانيت برايم تعريف مي کنند ولي کاش خودت بودي تا بجاي تعريف، خودت را مي ديدم. راستي! اگر مي آمدي نمي دانم مي توانستي در اين شهر زندگي کني يا نه؟؟ مامان که مي گويد: زمانه که خيلي فرق کرده و همه عوض شده اند. حتي خيلي از دوستانت هم طور ديگري شده اند. برايم مي گويند: که نمازهايت خيلي قشنگ و ديدني بود، اما خيلي ها الان حوصله حتي خم شدن جلوي خدا را در نمازشان هم ندارند. مي گويند: تو براي رضايت حق الناس روي دست و پاي مردم مي افتادي تا حلاليت بطلبي اما الان خيلي ها استفاده نکردن از بيت المال را کار احمقانه مي دانند. آنها مي گويند: ما شاگرد پدرت بوديم. اما کاش کمي هم مثل تو بودند!! يادش بخير وقتي به شلمچه آمدم و يکي از دوستانت گفت که آنجا مفقود شده اي، داشتم از غصه دق مي کردم. دوست داشتم اجازه مي دادند قدم به قدم شلمچه را دنبالت مي گشتم. باور کن بوي تو را آنجا حس مي کردم. کاش نشانه اي برايم از تو مي آوردند. کاش انگشتري يا پلاکي از تو انيس تنهايي ام مي شد. کاش ........ ردّ پايى روى سنگر مانده است از كدامين نعش بىسر مانده است يك پلاك از يك نشان بىنشان روى خاك گرم سنگر مانده است آسمان جبهه سوسو مىزند مثل اينكه بىمنور مانده است روى دوش باد از ياران فقط پرچم اللّه اكبر مانده است آسمانىها كمى آهسته تر يك كبوتر، يك كبوتر مانده است بعونک یا لطیف |
|
RSS
|