![]() |
![]() |
|
| دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟... یک لحظه بایست و یک جمله بگو... تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟ |
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین
نخوانده اید؟ البته چیزی هم رویش ننوشته، شاید فقط محل شهادت یا اسم عملیات. یعنی کمترین اطلاعاتی که از یک انسان می تواند در حافظه تاریخ بماند. پس کو تاریخ و محل تولد؟ کجاست نام پدر و مادر؟ ولی مهمترین چیزی که از او نمی دانیم نامش است. " نامی که اکنون گمنام شده " نامی که روز تولدش پدر و مادرش با چه پرواز خیالی بر او نهادند. با تولد فرزندشان خیال و فکرشان به آینده های دور پر کشید، به آنجایی که... نمی دانم. چرا دروغ بنویسم وقتی از فکر و دل آنها خبری ندارم! اما مگر چند تن از ما وقتی با نام و نشان کامل دفن می شویم در حافظه تاریخ می مانیم. خانه آخرش آنکه نزدیکانمان کمی چهره و خاطراتمان را آنهم برای مدتی اندک به یاد نگاه می دارند. اما شهید، اگر حتی در ذهن من و شما و تاریخ نماند و اگر ندانیم نامش چه بوده، موهبت و لطفی بزرگ نصیبش گشته، او بعد از مرگش، بعد از آنکه بر جسدش سنگ نهاده اند، زنده است و نزد پروردگارش روزی می خورد. من و شما هم از روزی پروردگارمان می خوریم اما در زمین خاکی و نزد... نمی دانم، نمی نالم، شهید از جانش، از نامش گذشت و بر چنین سفره ای نشست و من و تو .......... حال تو خود بگو کدامینمان گمنامیم من و تو یا آنکه تنها اسمش گمنام است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین این شعر مرحوم سپهر رو برای مادربزرگم گذاشتم. براش دعا کنید.
آي قصه قصه قصه نون و پنيرو پسته يک زن قد خميده روي زمين نشسته يک زن قد خميده يک زن دلشکسته که چادرش خاکيه روي زمين نشسته دست ميذاره رو زانوش زانوشو هي ميماله تندتند ميگه يا علي درد ميکشه ميناله شکسته و تکيده صورت خيس و گلفام دست ميکشه روي قبر قبرشهيد گمنام آب ميريزه روي قبر با دستاي ضعيفش قبرو ميشوره و بعد دست ميکنه تو کيفش از تو کيفش يه جعبه خرما مياره بيرون ميذاره روي اون قبر بهش ميگه مادرجون به قربون بي کسيت چرا مادر نداري؟ پنج شنبه ها به روي پاي کي سر ميذاري؟
روی ادامه مطلب کلیک کنید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الحسین(ع)
من و جدائیت ای دلربا خدا نکند پروردگارا، مرا به سوی خودت بخوان که می ترسم تمام وجودم را آتش گمراهی فراگیرد و تو را نشناسم.
یه چند روزی به استراحت احتیاج دارم. ولی بهتون سر میزنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
باباي شهيدم سلام
مدتها در انتظار بازگشت تو نشستم. همه مي گفتند پدرت در جبهه مفقود شده است و اگر خدا بخواهد شايد برگردد. انتظار سختي بود ولي هرگاه صحنه دوباره آمدنت و تجسم در آغوش کشيدنت را مي کردم، تحملش برايم سهل مي شد؛ اما ... اما وقتي سال گذشته اعلام کردند که ديگر بر نمي گردي، دنيا برايم تيره و تار شد. ديگر هيچ چيزي در زندگي برايم ارزشي ندارد و ديگر بايد به خودم تلقين کنم که تا آخر عمرم لذت ديدارت و در آغوش کشيدنت بي معناست. کاش حداقل مثل باباي ديگر دوستانم چند تکه استخوان و يا حتي پلاکي از تو برايم مي آوردند تا خودم را با آن ارامش دهم. ولي چه کنم که اين هم آرزويي محال است. بقيه فرزندان شهداء حداقل يک قبري که بوي پدرشان را بدهد، دارند که عقده دلشان را آنجا خالي کنند ولي من فقط بايد بين قبر شهداء بگردم و بابا بابا کنم. آن موقع که در دبستان هر بار حرف از اولياء و دعوت از پدران دانش آموزان بود، سعي مي کردم خودم را بين بچه ها پنهان کنم ولي به خودم مي گفتم که بگذار بابايم برگردد، آنوقت دستش را مي گيرم و به مدرسه مياورمش تا به همه نشانش دهم. ولي دبيرستانم هم تمام شد و هنوز نيامدي.... دوستانت خيلي از تو و مهربانيت برايم تعريف مي کنند ولي کاش خودت بودي تا بجاي تعريف، خودت را مي ديدم. راستي! اگر مي آمدي نمي دانم مي توانستي در اين شهر زندگي کني يا نه؟؟ مامان که مي گويد: زمانه که خيلي فرق کرده و همه عوض شده اند. حتي خيلي از دوستانت هم طور ديگري شده اند. برايم مي گويند: که نمازهايت خيلي قشنگ و ديدني بود، اما خيلي ها الان حوصله حتي خم شدن جلوي خدا را در نمازشان هم ندارند. مي گويند: تو براي رضايت حق الناس روي دست و پاي مردم مي افتادي تا حلاليت بطلبي اما الان خيلي ها استفاده نکردن از بيت المال را کار احمقانه مي دانند. آنها مي گويند: ما شاگرد پدرت بوديم. اما کاش کمي هم مثل تو بودند!! يادش بخير وقتي به شلمچه آمدم و يکي از دوستانت گفت که آنجا مفقود شده اي، داشتم از غصه دق مي کردم. دوست داشتم اجازه مي دادند قدم به قدم شلمچه را دنبالت مي گشتم. باور کن بوي تو را آنجا حس مي کردم. کاش نشانه اي برايم از تو مي آوردند. کاش انگشتري يا پلاکي از تو انيس تنهايي ام مي شد. کاش ........ ردّ پايى روى سنگر مانده است از كدامين نعش بىسر مانده است يك پلاك از يك نشان بىنشان روى خاك گرم سنگر مانده است آسمان جبهه سوسو مىزند مثل اينكه بىمنور مانده است روى دوش باد از ياران فقط پرچم اللّه اكبر مانده است آسمانىها كمى آهسته تر يك كبوتر، يك كبوتر مانده است بعونک یا لطیف |
|
RSS
|