![]() |
![]() |
|
| دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟... یک لحظه بایست و یک جمله بگو... تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟ |
|
بسم الرب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین شهدا عابد بودند که شاهد شدند و شاهد شدند که فانی فی الله گردیدند. اگرچه رفتند ولی حتی اگر می ماندند، با رفتنشان فرقی نمی کرد.
لینک دانلودمداحی وب (مادر مفقود الاثر) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 1:52 قبل از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم الرب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین پیر ما گفت شهادت هنر مردان است
عشق یعنی . عین یعنی شین و قاف عشق یعنی یک بسیجی ، صاف صاف حیف دیگر عشق و صافی پاک شد آن بسیجی قدیمی خاک شد فقط دعا کنید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم الرب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین
گمنام هم رفت...................... گفتم دوستم داره میره. گفت: کجا؟ گفتم: تفحص. گفت تفحص دیگه چیه؟ این اولین باری نبود که این سوال را پاسخ میگفتم.
به قول گمنام بعونک یا لطیف
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
باباي شهيدم سلام
مدتها در انتظار بازگشت تو نشستم. همه مي گفتند پدرت در جبهه مفقود شده است و اگر خدا بخواهد شايد برگردد. انتظار سختي بود ولي هرگاه صحنه دوباره آمدنت و تجسم در آغوش کشيدنت را مي کردم، تحملش برايم سهل مي شد؛ اما ... اما وقتي سال گذشته اعلام کردند که ديگر بر نمي گردي، دنيا برايم تيره و تار شد. ديگر هيچ چيزي در زندگي برايم ارزشي ندارد و ديگر بايد به خودم تلقين کنم که تا آخر عمرم لذت ديدارت و در آغوش کشيدنت بي معناست. کاش حداقل مثل باباي ديگر دوستانم چند تکه استخوان و يا حتي پلاکي از تو برايم مي آوردند تا خودم را با آن ارامش دهم. ولي چه کنم که اين هم آرزويي محال است. بقيه فرزندان شهداء حداقل يک قبري که بوي پدرشان را بدهد، دارند که عقده دلشان را آنجا خالي کنند ولي من فقط بايد بين قبر شهداء بگردم و بابا بابا کنم. آن موقع که در دبستان هر بار حرف از اولياء و دعوت از پدران دانش آموزان بود، سعي مي کردم خودم را بين بچه ها پنهان کنم ولي به خودم مي گفتم که بگذار بابايم برگردد، آنوقت دستش را مي گيرم و به مدرسه مياورمش تا به همه نشانش دهم. ولي دبيرستانم هم تمام شد و هنوز نيامدي.... دوستانت خيلي از تو و مهربانيت برايم تعريف مي کنند ولي کاش خودت بودي تا بجاي تعريف، خودت را مي ديدم. راستي! اگر مي آمدي نمي دانم مي توانستي در اين شهر زندگي کني يا نه؟؟ مامان که مي گويد: زمانه که خيلي فرق کرده و همه عوض شده اند. حتي خيلي از دوستانت هم طور ديگري شده اند. برايم مي گويند: که نمازهايت خيلي قشنگ و ديدني بود، اما خيلي ها الان حوصله حتي خم شدن جلوي خدا را در نمازشان هم ندارند. مي گويند: تو براي رضايت حق الناس روي دست و پاي مردم مي افتادي تا حلاليت بطلبي اما الان خيلي ها استفاده نکردن از بيت المال را کار احمقانه مي دانند. آنها مي گويند: ما شاگرد پدرت بوديم. اما کاش کمي هم مثل تو بودند!! يادش بخير وقتي به شلمچه آمدم و يکي از دوستانت گفت که آنجا مفقود شده اي، داشتم از غصه دق مي کردم. دوست داشتم اجازه مي دادند قدم به قدم شلمچه را دنبالت مي گشتم. باور کن بوي تو را آنجا حس مي کردم. کاش نشانه اي برايم از تو مي آوردند. کاش انگشتري يا پلاکي از تو انيس تنهايي ام مي شد. کاش ........ ردّ پايى روى سنگر مانده است از كدامين نعش بىسر مانده است يك پلاك از يك نشان بىنشان روى خاك گرم سنگر مانده است آسمان جبهه سوسو مىزند مثل اينكه بىمنور مانده است روى دوش باد از ياران فقط پرچم اللّه اكبر مانده است آسمانىها كمى آهسته تر يك كبوتر، يك كبوتر مانده است بعونک یا لطیف |
|
RSS
|