![]() |
![]() |
|
| دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟... یک لحظه بایست و یک جمله بگو... تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟ |
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین من الحبیب الی الغریب
22ساله نیستی بابا ... من 25 ساله شدم بابا ... آخ که چقدر دوستت دارم بابا ... آخ چقدر دلم تنگ شده برات بابا ... ... کجایي بد جنس ... زير خروار خروار خاک رو به خونمون ترجيح دادي مومن خدا؟ این بود رسم رفاقت دیگه؟ مسلمم من حبیبتم مگه حسین(ع)، مسلم و حبیب رو با هم نداشت فاصله جدایی مسلم و حبیب مگه بیشتر از 2 ماه بود مسلمم الان 22 سال شد... سالگردته مسلمم... خیلی دوست دارم یه بار دیگه بغلت کنم... اگه اون موقع برسه چی میشه دیگه خجالت نمیکشم... دیگه راحت میتونم بهت بگم... آهای شیطون! با این جمجمه چیکار کنم من؟ موهات کو پس دلدارم؟ چشمای نافذت کو آقاي من؟ چشماي قشنگتو کجا جا گذاشتي ؟ پس کو گونه هات که واسه حسین(ع) همیشه خیس بودن؟ آخ ... آخ که تو اين سالها هيچکس به جز من نمیتونست بفهمه یعقوب وار دیده بر در دوختن یعنی چه...
هیچ کس کاش نباشد نگهش بر راهی دیده بر در بود و دلبر او دیر کند...
بعونک یالطیف |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 دی1387ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین
همین... بعونک یالطیف |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 دی1387ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین عشق یعنی یه پلاک------- که زده بیرون از دل خاک عشق یعنی یه جوون------- یه جوون بی نام و نشون
باز هم عطر شکوفه های یاس، از خانه های چوبی... باز هم بوی بهشت از دلهای آشنا و نه گمنام، می آید. باز هم بغضی ماتم زده در عزای پسر فاطمه(س) و پرچمی به وسعت محرم. به وسعت یا حسین(ع) شب دهم. باز هم تکه های دلم را از دشتهای رازآلود و سنگرهای خوشبو برروی بالهای فرشتگان میبینم. ای استخوانهای معطّر، آیا شما از پاره دل من خبر ندارید؟ ای استخوانهای معطّر، بر پیراهنهایتان رویش ماه و شمعدانیها چه زیباست، لبریز از درختان بهشت و آغشته به دریا و آسمانی تر از رویا... بگذارید به این ردپای محو دلخوش باشم و تا ختم این جاده بی پایان ولی آشنا سفر کنم. تنها شما میدانید از سالهای بی فصل و بی همسفر... گریه هام بی بهانه نیست. شما آمده اید و او نیامده است. به دل کویری ام التماس میکنم خاطرۀ غریبانه عشق را برایم با اشک تصویر کند، چرا که داغ کهنه دلم دوباره تازه شد و در گوشه چشمم غزلی شد به یاد زخم های پدر، ولی برای شما. ای استخوانهای معطّر، شما از ملاقات با خورشید آمده اید یا از طواف آسمان که اینگونه نور را از خود ساطع میکنید. خدایا در این برکه های انبوه از ستاره چیست؟ این خیمه های تکّه پاره کیستند؟ السلام علیک یا اباعبدالله... ای فانوس های بی آب... ای قمقمه های خاموش... دلتان آباد ای جام های طهوراً طهورا...
کلمات من برای شما ناتوانند. الفبای عاشقی بی بال پریدن و تکه تکه شدن را نمیدانم. چشمهایم از جنس چشمهای شما نیست که بر شبستان دعا جامانده باشد. برایم تمام دنیا قفس است. آلوده ام به تن پرگناه شهر، تاریکم! حالا که آمده اید دستم را بگیرید و مرا هم میهمان خدا کنید. کمکم کنید این گریه ها را بفهمم. جان من و جان شما... یاری ام کنید از سکوت رها شوم و زمزمه کنم... عشق یعنی یه پلاک ---- که زده بیرون از دل خاک عشق یعنی یه شهید---- با لبای تشنه سینه چاک
بعونک یالطیف
پ.ن 1: وسط قطعه 44 بودم و داشتم مینوشتم، که یکی از دوستان بابا زنگ زد گفت اربعین واسه کربلا یه دونه جا داریم... میآیی... کور از خدا چی میخواد دو تا چشم بینا... موقع تشییع توی دانشگاه ازشون خواستم به 4 ساعت نرسید جوابم رو دادن. دعا کنید. کربلا رو ندیده و رفتن سخته. پ.ن 2: مادر میگه تنهایی رفتن بی انصافی نیست. پ.ن ۳: فقط میخوام گریه کنم دلم برات تنگه آقا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 دی1387ساعت 3:46 قبل از ظهر توسط گمنام |
|
|
انا لله و انا اليه راجعون اگر حسين بن علي بود ميگفت: اگر ميخواهي براي من عزاداري کني، براي من سينه و زنجير بزني، شعار امروز تو بايد فلسطين باشد شمر امروز [اولمرت] است شمر هزار وچهارصد سال پيش مرد، شمر امروز را بشناس. شهيد مطهري آيا عرصهی ديگری عريانتر از آنچه در غزه و فلسطين در جريان است در همدستی كُفار حربی با منافقان امّت برای سركوب مسلمانان لازم است، تا شما احساس تكليف كنيد؟
چه مصيبتی از اين بالاتر كه دولتهای مسلمان كه بايد در برابر رژيم غاصب و كافر و محارب، از مردم مظلوم غزه حمايت میكردند، رفتاری پيشه كنند كه مقامات جنايتكار صهيونيست، گستاخانه آنها را هماهنگ و موافق با اين فاجعهآفرينيِ بزرگ معرفی كنند؟ وَ سَيعلَمُ الذين ظَلَموا اَيّ مُنقلبٍ يَنقلبون به این آدرس حتما مراجعه کنید و لینکش کنید تا اولین گزینه ای که در گوگل در ازای سرچ کلمه
"غزه" و "Gaza" میاد این آدرس باشه نه دروغ های یک مشت صهیونیست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 دی1387ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین هر دم به گوشم می رسد آوای زنگ قافله ايــن قافله تــــا کربلا ديگــر نـــدارد فاصله از کعبه گِـــل آمده، تـــا کعبه دل می رود اين کاروان غم فزا، منزل به منزل می رود يک زن ميان محملی، بر ناقه در تاب و تب است عبـاس و اکبــر دور او، ايـن زن خدا يا زينب است لحظه به لحظه می شود درد و غمش در دل فزون گويـد حسينش زيــر لـب انّا اليه راجعون نجمه نمی گيـــرد نگــاه از روی ماه قاسمش با اشک حسرت ميزند شانه به موی قاسمش در مهد آغوش رباب، رفته علی اصغر به خواب بوسد گلـــوی نــاز او، امّــا دلــش در اضطراب وقتی رقيه پــرده محمل بـه بالا می برد دل می برد از قافله چون نام بابا می برد
آی بچه ها محرم نزدیکه… کاروان کربلایی ها داره میرسه… بیرق های عشق رو میبینی... روز عاشورا دیگه این بیرق ها اینجوری نیست... دوباره دلتو کربلایی کن... نمی دونم چرا هر موقع تقویم رو نگاه میکنم دنبال اینم تا بدونم محرمش کِـی می رسه … وقتی محرم نزدیک میشه توی دلم دعا میکنم که خدایا میشه اين بار صدای مسلم(ع) به ارباب برسه و ديگه کاروان به کربلا نياد !!! خدایا میشه اين بار راه کاروانیان عوض بشه و اصلا کسی ندونه راه کاروان کجاست!!! خدایا میشه آفتاب صبح دهم محرم طلوع نکنه !!! خدایا میشه اين بار علی اکبر(ع) ديگه تشنه نباشه و بابا شرمنده کام عطشان پسر نشه!!! خدایا میشه اين بار که پدر پسر رو به روی دست ميگيره ديگه تيری به گلوی شير خوار نخوره!!! خدایا میشه اين بار زنان اهل بیت رسول الله(ص) با کاروان نيومده باشند کربلا !!! خدایا میشه ديگه عباس(ع) شرمنده اهل خيام نشه و آب به خيمه ها برسه !!! خدایا میشه...... امٌا چه میشود کرد که دست تقدیر کاروان را به کربلا میرساند و همه چيز تکرار ميشود ... و عاشورا… |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 دی1387ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط گمنام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
باباي شهيدم سلام
مدتها در انتظار بازگشت تو نشستم. همه مي گفتند پدرت در جبهه مفقود شده است و اگر خدا بخواهد شايد برگردد. انتظار سختي بود ولي هرگاه صحنه دوباره آمدنت و تجسم در آغوش کشيدنت را مي کردم، تحملش برايم سهل مي شد؛ اما ... اما وقتي سال گذشته اعلام کردند که ديگر بر نمي گردي، دنيا برايم تيره و تار شد. ديگر هيچ چيزي در زندگي برايم ارزشي ندارد و ديگر بايد به خودم تلقين کنم که تا آخر عمرم لذت ديدارت و در آغوش کشيدنت بي معناست. کاش حداقل مثل باباي ديگر دوستانم چند تکه استخوان و يا حتي پلاکي از تو برايم مي آوردند تا خودم را با آن ارامش دهم. ولي چه کنم که اين هم آرزويي محال است. بقيه فرزندان شهداء حداقل يک قبري که بوي پدرشان را بدهد، دارند که عقده دلشان را آنجا خالي کنند ولي من فقط بايد بين قبر شهداء بگردم و بابا بابا کنم. آن موقع که در دبستان هر بار حرف از اولياء و دعوت از پدران دانش آموزان بود، سعي مي کردم خودم را بين بچه ها پنهان کنم ولي به خودم مي گفتم که بگذار بابايم برگردد، آنوقت دستش را مي گيرم و به مدرسه مياورمش تا به همه نشانش دهم. ولي دبيرستانم هم تمام شد و هنوز نيامدي.... دوستانت خيلي از تو و مهربانيت برايم تعريف مي کنند ولي کاش خودت بودي تا بجاي تعريف، خودت را مي ديدم. راستي! اگر مي آمدي نمي دانم مي توانستي در اين شهر زندگي کني يا نه؟؟ مامان که مي گويد: زمانه که خيلي فرق کرده و همه عوض شده اند. حتي خيلي از دوستانت هم طور ديگري شده اند. برايم مي گويند: که نمازهايت خيلي قشنگ و ديدني بود، اما خيلي ها الان حوصله حتي خم شدن جلوي خدا را در نمازشان هم ندارند. مي گويند: تو براي رضايت حق الناس روي دست و پاي مردم مي افتادي تا حلاليت بطلبي اما الان خيلي ها استفاده نکردن از بيت المال را کار احمقانه مي دانند. آنها مي گويند: ما شاگرد پدرت بوديم. اما کاش کمي هم مثل تو بودند!! يادش بخير وقتي به شلمچه آمدم و يکي از دوستانت گفت که آنجا مفقود شده اي، داشتم از غصه دق مي کردم. دوست داشتم اجازه مي دادند قدم به قدم شلمچه را دنبالت مي گشتم. باور کن بوي تو را آنجا حس مي کردم. کاش نشانه اي برايم از تو مي آوردند. کاش انگشتري يا پلاکي از تو انيس تنهايي ام مي شد. کاش ........ ردّ پايى روى سنگر مانده است از كدامين نعش بىسر مانده است يك پلاك از يك نشان بىنشان روى خاك گرم سنگر مانده است آسمان جبهه سوسو مىزند مثل اينكه بىمنور مانده است روى دوش باد از ياران فقط پرچم اللّه اكبر مانده است آسمانىها كمى آهسته تر يك كبوتر، يك كبوتر مانده است بعونک یا لطیف |
|
RSS
|