![]() |
![]() |
|
| دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟... یک لحظه بایست و یک جمله بگو... تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟ |
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین
حكايت ما هم شده حكايت دلشكسته و یا شاید ساعت ۲۵ ... دل رو زديم و رفتيم شلمچه كه كسب تكليف كنيم... تا الان هم جوابي نگرفتيم... دو بخش دارد : با ... با ... که می شود بابا همین که زل زده بر چشم های غمگینم همین که نیست که همبازی ام شود گاهی همین که نیست کشتی بگیرد او با من همین که نیست که با هم به مدرسه برویم همین که نیست که ما را مسافرت ببرد همین که نیست بگوید : صد آفرین پسرم ! چرا ز قاب تکانی نمی خوری ای مرد نگاه کن همه نمره های من عالی به گریه سر روی زانو نهاد و خوابش برد نشسته بود پدر در کنار او با شوق ببین کنار تو هستم بلند شو خوش خواب کشید چفیه به چشمان ابری و باران ... دعامون كنيد بعونک یالطیف |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین
بابا نان داد... بابا آب داد... آن مرد با اسب آمد... آن مرد در باران آمد... کمتر از 7 سالم بود که این جملات رو مینوشتم و گریه میکردم... نوشتم و خوندم و اما حیف... حیف که تو کلاس اول برام معنی نکردن و من هم تو همون حال و هوای خام بچگی بابا رو با یه دست دهنده تصور میکردم... اونایی که دست دهنده پدر رو ندیدند بهتر فهمیدند که این بابا واسشون باباست... فهمیدند که... بابا زندگی داد... بابا آزادگی داد... بابا در باران رفت تا ما در تابش خورشید باشیم... روز پدر مبارک...
تاخیرش دلیل داشت... گفتم شاید خودش بعد این همه سال بیاد... ۲۳ سال گوشمان به زنگه و چشممان به در. بالاخره برمیگرده... هنوز هم نميپذيرم يك پلاك و يك مشت استخوان را. هنوز اميدوارم روزي زنگ در خانه را بزند و من باز كنندهي در باشم. با اين اميد زندگي ميكنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط گمنام |
|
|
بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین برای مهم نیست عزیزم که برای من خیلی مهمه خیلی... میدونی درد چیه؟ مهم نیست این نیز میگذره...
بعونک یالطیف |
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 تیر1388ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
باباي شهيدم سلام
مدتها در انتظار بازگشت تو نشستم. همه مي گفتند پدرت در جبهه مفقود شده است و اگر خدا بخواهد شايد برگردد. انتظار سختي بود ولي هرگاه صحنه دوباره آمدنت و تجسم در آغوش کشيدنت را مي کردم، تحملش برايم سهل مي شد؛ اما ... اما وقتي سال گذشته اعلام کردند که ديگر بر نمي گردي، دنيا برايم تيره و تار شد. ديگر هيچ چيزي در زندگي برايم ارزشي ندارد و ديگر بايد به خودم تلقين کنم که تا آخر عمرم لذت ديدارت و در آغوش کشيدنت بي معناست. کاش حداقل مثل باباي ديگر دوستانم چند تکه استخوان و يا حتي پلاکي از تو برايم مي آوردند تا خودم را با آن ارامش دهم. ولي چه کنم که اين هم آرزويي محال است. بقيه فرزندان شهداء حداقل يک قبري که بوي پدرشان را بدهد، دارند که عقده دلشان را آنجا خالي کنند ولي من فقط بايد بين قبر شهداء بگردم و بابا بابا کنم. آن موقع که در دبستان هر بار حرف از اولياء و دعوت از پدران دانش آموزان بود، سعي مي کردم خودم را بين بچه ها پنهان کنم ولي به خودم مي گفتم که بگذار بابايم برگردد، آنوقت دستش را مي گيرم و به مدرسه مياورمش تا به همه نشانش دهم. ولي دبيرستانم هم تمام شد و هنوز نيامدي.... دوستانت خيلي از تو و مهربانيت برايم تعريف مي کنند ولي کاش خودت بودي تا بجاي تعريف، خودت را مي ديدم. راستي! اگر مي آمدي نمي دانم مي توانستي در اين شهر زندگي کني يا نه؟؟ مامان که مي گويد: زمانه که خيلي فرق کرده و همه عوض شده اند. حتي خيلي از دوستانت هم طور ديگري شده اند. برايم مي گويند: که نمازهايت خيلي قشنگ و ديدني بود، اما خيلي ها الان حوصله حتي خم شدن جلوي خدا را در نمازشان هم ندارند. مي گويند: تو براي رضايت حق الناس روي دست و پاي مردم مي افتادي تا حلاليت بطلبي اما الان خيلي ها استفاده نکردن از بيت المال را کار احمقانه مي دانند. آنها مي گويند: ما شاگرد پدرت بوديم. اما کاش کمي هم مثل تو بودند!! يادش بخير وقتي به شلمچه آمدم و يکي از دوستانت گفت که آنجا مفقود شده اي، داشتم از غصه دق مي کردم. دوست داشتم اجازه مي دادند قدم به قدم شلمچه را دنبالت مي گشتم. باور کن بوي تو را آنجا حس مي کردم. کاش نشانه اي برايم از تو مي آوردند. کاش انگشتري يا پلاکي از تو انيس تنهايي ام مي شد. کاش ........ ردّ پايى روى سنگر مانده است از كدامين نعش بىسر مانده است يك پلاك از يك نشان بىنشان روى خاك گرم سنگر مانده است آسمان جبهه سوسو مىزند مثل اينكه بىمنور مانده است روى دوش باد از ياران فقط پرچم اللّه اكبر مانده است آسمانىها كمى آهسته تر يك كبوتر، يك كبوتر مانده است بعونک یا لطیف |
|
RSS
|