![]() |
![]() |
|
| دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟... یک لحظه بایست و یک جمله بگو... تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟ |
|
محمد اسدی- دانشجوی دانشگاه امام صادق(ع)- عملکرد و مشی دکتر احمدی نژاد و دولتش را در این ۴ ساله در قالب شعری طنز دکلمه کرد که بسیار جالب و شنیدنی بود... چند روزیه حالم خرابه والا دلم همش تو تب و تابه والا توی گلوم بغض قلمبه دارم دلم می خواد بارون بشم ببارم تا گریه هام مملکتو تر کنه اگه تره، دوباره ترتر کنه یه چندتا نقد سرپایی دارم درد دلای زیر بنایی دارم انتقادام اصولیه، سازنده ست خیال نکن فحشای یه بازنده ست فکرای بدبد نکنی داداشم اصلا به من می یاد که مغرض باشم؟ حرفای من از رو حساب کتابه یک یکشون به سوده انقلابه نه اینکه دولت نهم بد باشه نه اینکه حرف سهم و درصد باشه دل سوزه این مملکتم جون تو دنبال خیر ملتم جون تو چه معنی داره که رئیس جمهور پاشه بره به اون دهاتای دور به پاپتی ها که محل می ذاره کلاس دولتو پایین می آره! اصلا با این سیاسیا نبرده میگن دوباره نون خالی خورده تو ساحلا ویلا میلا نداره ماشینای مدل بالا نداره میگن به همتش کمر کرده راست دهی که زیر پونز نقشه هاست! محض رسیدگی به وضع میهن تو«برره» دیده شده اخیرا این چه رئسییه که بازی بازی بچه شو هم فرستاده سربازی! عمریه بین جمعیت گم شده خیالشه که وقف مردم شده! بودجه برا باج سیبیل نذاشته شیتیل تو جیب بعضیا نذاشته! پسته نمی خوره کنار چایی دلش خوشه بهش میگن رجایی خلاصه دوزار واسه ما نذاشته حرمت پیشینو نگه نداشته میگن که زاهده ولی تاجره گمون کنم که مولتی میلیاردره سند نمی خواد مث روز روشنه یقین بدون که سلطان کاپشنه هر جا بری از کنیا تا کره کاپشن احمدی نژادی پره پا قدمش خیلی خوبه عالیه عامل باخت تیمای ملیه! نه دایی نه عمو نه عمه زاده باخت ما کار احمدی نژاده عامل این قحطیای اخیره میگیم بره بلکه بارون بگیره هنوز تو عهد تیرکمون سنگیه دلش خوشه آدم فرهنگیه زکات فرهنگشو پس نداده با خانمای غربی دست نداده! فکری واسه رفع تنش نکرده با دخترک ها خوش وبش نکرده!
حرفای تند و سطح پایین زده توآمریکا دم از فلسطین زده دشمن اسراییل ناز نازیه خیلی خطرناکه نئو نازیه می خواد که از رو نقشه برداردش اشتباهی گرفتتش با شپش دین و سیاسیتو به هم تنیده عاقبته مدرسو ندیده اگه می خواد شهید بشه برا دین جاش اینجا نیس، بره شلمچه رو مین مشکله تحریم حله با یه بسته رجایی بازی مال سال شصته تا کی می خواد با رفقا بد کنه؟ بسته پیشنهادی رو رد کنه؟ بدون اعتنا به هیچ بسته ای دو دستی چسبیده به این هسته ای لابد طرفدار تیم قرمزه که دوست جون جونیش هوگو چاوزه! به جای چش آبیای اروپا برو بیا داره با این سیاها باراک اوباما چی؟ مگه سیا نیس؟ پس چرا تو سیاهه ی شما نیس؟ من که نه اهل غیبتم نه تهمتم هر چی میگم حقیقته حقیقت کارش نه علمیه نه کارشناسی سرش نمی شه چیزای اساسی آدم نباید که همش کار کنه مردم از خودش طلبکار کنه دولت ما دولت آزادیه بزن بکوبه، آخر شادیه میگیم کچل ها همه مو بکارن شاپسرا آبروشونو بردارن دخترا جراحی بینی کنن روسریا عقب نشینی کنن تا انتخاباتو ازش نبازیم کارخونه ی جک سازی را می ندازیم باید خبر بشن تموم دنیا که قیمت پیاز رفته بالا باید دوباره تله موش بسازم برای کابینه پاپوش بسازم
میگیم رسانه ها کبابش کنن روزنامه های ما خرابش کنن میگیم دروغه مژده ی جدیدش کاغذی بوده موشک امیدش خورشید خانوم دوباره لب بومه گمون کنم فرصتمون تمومه این همه گپ زدیم هزار ماشالا راست و دروغ حرفامون با شما |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 4:42 بعد از ظهر توسط گمنام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
باباي شهيدم سلام
مدتها در انتظار بازگشت تو نشستم. همه مي گفتند پدرت در جبهه مفقود شده است و اگر خدا بخواهد شايد برگردد. انتظار سختي بود ولي هرگاه صحنه دوباره آمدنت و تجسم در آغوش کشيدنت را مي کردم، تحملش برايم سهل مي شد؛ اما ... اما وقتي سال گذشته اعلام کردند که ديگر بر نمي گردي، دنيا برايم تيره و تار شد. ديگر هيچ چيزي در زندگي برايم ارزشي ندارد و ديگر بايد به خودم تلقين کنم که تا آخر عمرم لذت ديدارت و در آغوش کشيدنت بي معناست. کاش حداقل مثل باباي ديگر دوستانم چند تکه استخوان و يا حتي پلاکي از تو برايم مي آوردند تا خودم را با آن ارامش دهم. ولي چه کنم که اين هم آرزويي محال است. بقيه فرزندان شهداء حداقل يک قبري که بوي پدرشان را بدهد، دارند که عقده دلشان را آنجا خالي کنند ولي من فقط بايد بين قبر شهداء بگردم و بابا بابا کنم. آن موقع که در دبستان هر بار حرف از اولياء و دعوت از پدران دانش آموزان بود، سعي مي کردم خودم را بين بچه ها پنهان کنم ولي به خودم مي گفتم که بگذار بابايم برگردد، آنوقت دستش را مي گيرم و به مدرسه مياورمش تا به همه نشانش دهم. ولي دبيرستانم هم تمام شد و هنوز نيامدي.... دوستانت خيلي از تو و مهربانيت برايم تعريف مي کنند ولي کاش خودت بودي تا بجاي تعريف، خودت را مي ديدم. راستي! اگر مي آمدي نمي دانم مي توانستي در اين شهر زندگي کني يا نه؟؟ مامان که مي گويد: زمانه که خيلي فرق کرده و همه عوض شده اند. حتي خيلي از دوستانت هم طور ديگري شده اند. برايم مي گويند: که نمازهايت خيلي قشنگ و ديدني بود، اما خيلي ها الان حوصله حتي خم شدن جلوي خدا را در نمازشان هم ندارند. مي گويند: تو براي رضايت حق الناس روي دست و پاي مردم مي افتادي تا حلاليت بطلبي اما الان خيلي ها استفاده نکردن از بيت المال را کار احمقانه مي دانند. آنها مي گويند: ما شاگرد پدرت بوديم. اما کاش کمي هم مثل تو بودند!! يادش بخير وقتي به شلمچه آمدم و يکي از دوستانت گفت که آنجا مفقود شده اي، داشتم از غصه دق مي کردم. دوست داشتم اجازه مي دادند قدم به قدم شلمچه را دنبالت مي گشتم. باور کن بوي تو را آنجا حس مي کردم. کاش نشانه اي برايم از تو مي آوردند. کاش انگشتري يا پلاکي از تو انيس تنهايي ام مي شد. کاش ........ ردّ پايى روى سنگر مانده است از كدامين نعش بىسر مانده است يك پلاك از يك نشان بىنشان روى خاك گرم سنگر مانده است آسمان جبهه سوسو مىزند مثل اينكه بىمنور مانده است روى دوش باد از ياران فقط پرچم اللّه اكبر مانده است آسمانىها كمى آهسته تر يك كبوتر، يك كبوتر مانده است بعونک یا لطیف |
|
RSS
|